صفحه اصلی

۰۷بهمن ۱۳۹۶

هر چند ترک خورد تمام وجودم از تردید بی‌انتهای تو

لکنت اگر گرفت کلامم در خروش سکوت تو

این ره اگر چه سخت، پایم اگر چه زخم

درمان درد من مگر به غیر دستهای گرم توست؟

 

چون دانه‌های برف که از ابر می‌شود جدا

جانم جدا شود ز تن به هر بغض در نگاه تو

اما به عهد گفته‌ام، دستم اگر چه کوته است

تا انتهای ره اگرچه دور، چون کوه پشت توست

 

من میشوم به سوی نگاه تو هر روز

شوق است در نگاه من و تردید در نگاه

از شوق من تو مست میشوی

من بیمار دردهای تو

۲۶دی ۱۳۹۶

سحرگاهی که می‌بوسم لبان غنچه سان تو

خدا گویی که زیباتر،‌ جهان را می‌کند آغاز

اگر دانی که این اکسیر، که در طعم لبات توست

دو چشمم کرده پر شور و همه جانم پر از سودا

نمی‌خواهی صبوری از دل بی‌تاب

نمی‌خواهی سکوت از لبان منتظر،‌ مشتاق

که تنها بوسه‌هایت می‌شود درمان

اگر با آواز چشمان پر از شعرت، شود همراه

۲۳دی ۱۳۹۶

خورشید به نیمه راه خود رسیده بود. تلفن به صدا درآمد. دختر نگاهی به تلفن کرد. نگاهی به ساعت دیواری. عقربه‌ها خشکشان زده بود. یکی روی هشت و دیگری روی پنج و آن بزرگتر روی هفت. مادر تلفن را برداشت. هیچ نگفت. سرمای نفس آن سوی تلفن اتاق را سرشار ترس کرد. نفسهای مادر سریع‌تر شد. گویی می‌خواست سرمای خانه را از دخترش دور کند. بعد از یک کمتر از یک دقیقه، تلفن را بدون اینکه چیزی بگوید قطع کرد. مادر آرام‌تر به نظر می‌رسید. نگاهی به دخترش انداخت. لبخندی زد.

-دخترم بلند شو، حاضر شو. باید برویم بیمارستان برای آزمایش.

-چه آزمایشی؟

-حاضر شو. تو راه بهت میگم.

دختر رفت به اتاقش و حاضر شد. وقتی برگشت مادر آماده کنار در منتظرش بود. دختر به سمت مادر رفت و دستانش را گرفت.

-آزمایش چی مامان جان؟

مادر دستانش را از دست دختر رهانید و در را باز کرد و هنگام خروج از در گفت

-آزمایش DNA

دختر نمی‌دانست این چه آزمایشی است. اما چشم‌ها و صدای مادر او را از پرسش منع کرد. هنگام خروج چشمش به ساعت افتاد. گویی عقربه ها از بند آزاد شده بودند. ساعت ۱۲:۱۳ بود.

۰۸دی ۱۳۹۶

در این یلدای تنهایی

که بی تابست نفسهای من و این شهر

در این شب که ترس سحرهای غریب پیش‌رویم می‌کند بیداد

من و یادت، به کنجی دل می‌دهیم و دل می‌ستانیم از لبان هم

و گاهی بی صدا بغضی

در پشت چشم‌هایم می‌شود پنهان

به خلوتگاه من آید

نوازش می‌دهد من را و می‌گوید

«ز ترس عاقلان شهر

به کنج خلوت و تاریک پناه آور

حاکم گشته اینجا عقل

و جایی نیست برای چشمهایی که از عشق لبریزند»

در این یلدای تنهایی، برای ما

ـ من و یادت ـ

گهی آرام

گهی پرشور

گهی بی‌تاب

خاطرات روزهای با تو بودن می‌شود تکرار

و با هر لحظه‌اش خندیم، می‌گریم

گاهی ترس هم بر ما می‌شود مهمان

در این بی‌انتها، بی‌رحم شب تاریک

من و یادت تنهاییم

غمگینیم

نگاه هر دومان نومید

و گاهی مرگ را آروز داریم

 

اگر خواهی مرا چون روزهای پیش

اگر خواهی مرا آرام

بیا با چشمهایت سحر را رهنما باش در کوچه‌های شهر

بیا با دستهایت بغض را از پشت چشم‌های خسته‌ام بردار

در این یلدای تنهایی

بیا از چشم مشتاقم

هزاران درد را بردار

۰۸دی ۱۳۹۶

در کوچه‌های تردید

دستم به دامن توست

هر جا که می‌رود دل

هر جا که می‌روی تو

 

من سایه‌ی تو هستم

در پیش و پس روانم

رحمی نمای بر من

دوری گزین ز ظلمت

 

آغوش من اگر سرد

دستان من اگر زخم

گرم است هر دم من

با بوسه‌های نابت

 

جانم رهاست امشب

زیرا که چشم و دستت

چون رهنمای شب‌ها

در پیش روست امشب

 

گر راه عاقلان را

فردا به پیش داری

روحم ستانده‌ای تو

جانم ستان، بی شک

 

من تردید را زدودم

از جان خسته خویش

با من بمان تا دور

تردید خود رها کن

۲۰آذر ۱۳۹۶

وقتی که اشک‌های من بی اثر شدست

آه و نگاه خسته‌ام

چون قطره‌ای میان خاک، بی‌ثمر شده‌ست

دیگر چه انتظار از کلام سرد من

در نزد آن یار چشم و گوش بسته، بی‌قدرتر شده‌ست

۱۸آذر ۱۳۹۶

آشوب آن دو چشم، خواهد ماند بر سینه‌ام به یادگار

با یاد آن، مست می‌شوم سحر

دیوانه‌ام به شام

با مهر سینه‌ات

افسوس روزگار تل بسته بود ولی

هجرت به سینه‌ام  نیشتر شده‌ست

من تازه جان گرفته بودم به دست تو

پژمرده شد امید

وقتی که رفت دست تو از دست بی‌توان

ویرانه‌‌ای بُدم در دست روزگار

آباد کردمی

ویرانه‌تر شدم در راه پر فراق

برگرد سوی من

اما دم که خواستی

من مست و منتظر، تا روزهای دور