در سپیده دمانی سیاه

با دستهای بسته و خالی

و با چشمانی که پر بود از دلتنگی

تا روزهای دگر آموزگار ما

بوسه آخر بزد بر دار

***

یک نفر از ما روزها می گفت

جرمش این است یک روز سیاه

بر تخته سبز با گچی سرخ نوشت

آدم یعنی

آزاد بیندیش فارغ از هر چه هراس

آدم یعنی

دوست بدار هر که کنارت بنشست

فارغ از رنگ، نژاد

آدم یعنی

معرفت پیشه عقلت باید

***

و در آن صبح سیاه

ناظم آمد سر ما

تا آخر زنگ یک نفس جبر نوشت

و گاهی ما نیز می نوشتیم بر دفترمان

زنگ تفریح که شد

یک نفر از ما که آدم تر بود

دفترش پاک تر از دفتر ما

بر تخته سبز با گچی سرخ نوشت

آدم یعنی

آن معلم که رفت بر سر دار

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *