نزدیک آی و سرت بر سینه‌ام بگذار

به اندازه‌ی یک نفس، سلاح چشمهای مست خویش در نیام کن

گوش کن

به زجه‌هایی که هر لحظه بیشتر در آغوش خاموشی فرو 

می‌روند

نهفته است داستانی در این زجه‌ها

داستان تاول‌های رسیده و راهی دور و پر ز سنگ

داستان لبهای ترک خورده و سراب 

داستان فردای پیش‌رو

***

درنگ کن، دمی بیشتر

گوش بسپار به ناله‌های ناموزون این محصور

که شب در راه است و سرشار درد

و تابی نمانده است برای دوش کشیدن دردهای شبی دیگر

شب نزدیک است

درنگ کن، دمی بیشتر

***

شبی دیگر در حال گسترانیدن چادر بی‌ستاره‌اش بر سر شهر است

بیچاره چشم‌ها

آرام خویش به شب‌های پیش داده‌اند

 و ناگزیر از به نظاره‌ نشستن اسیری غرق در خون

که خود بر حصار می‌کوبد

و در زجه‌هایش، عاشقانه مرگ را صدا میزند

***

اکنون تویی و سکوت

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *