از درون ابرهای تیره و وحشی

دانه‌های تازه و شفاف و صیقل خورده چون الماس

کز درون هر کدامش می‌توانی زندگی یابی

پیشکش می‌شود از آسمان تا خاک

 

خاک! تو گویی کودکی در انتظار سینه‌های مادرش بی‌تاب

به امیدی کز درون سینه‌اش روید هزاران دانه‌ی مشتاق

گستراند دستهایش را بسان بالهای باز

 

باغبان، گل، درخت پیر همسایه، پرستو، مردمان شهر

چو خاک تیره و تاریک به قدری و امیدی می‌برند از دانه‌های آسمانی سهم

کوچک خانه‌ی ما هم، در و دیوار و سققش سهم کوچی دارد

گل قالی ما هم کنار کاسه‌هامان سیراب می‌گردد

فقط گاهی تکه‌ای گچ ز سقف می‌ریزد

و مادر باز با لبخند می‌گوید

باز باران، باز رحمت

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *