آشوب آن دو چشم، خواهد ماند بر سینه‌ام به یادگار

با یاد آن، مست می‌شوم سحر

دیوانه‌ام به شام

با مهر سینه‌ات

افسوس روزگار تل بسته بود ولی

هجرت به سینه‌ام  نیشتر شده‌ست

من تازه جان گرفته بودم به دست تو

پژمرده شد امید

وقتی که رفت دست تو از دست بی‌توان

ویرانه‌‌ای بُدم در دست روزگار

آباد کردمی

ویرانه‌تر شدم در راه پر فراق

برگرد سوی من

اما دم که خواستی

من مست و منتظر، تا روزهای دور

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *