تبر مست از سرود خویش

وز سکوت شهر

درختان را ز بند خاک می‌ نمود آزاد

تبر چون پیش

سرود تازه ای می‌ سرود

قلم می فسرد

نعره می کشید

درختان نیز گاه نعره می زدند

و در سویی

مترسک پاسبان پیر

حافظ نان کودکان شهر

به خاک خسته ای فتاده بود

از مترسک همین مانده بود

گاه قطره‌ اشکی ز ترس

گاه نعره‌ای

آنچنان که خود نیز نشنود

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *