به هنگام اذان صبح

به اذن کدخدای مهربان ده

ز میدان نعره ای برخاست

به خواب آلود چشم خسته ی مردم، رعشه ای انداخت

“نباد آن دم زخواب ناز برخیزد هوای بیشه در سرتان

کمین گوسفندان شما کردند، درنده گرگهای بیشه از دیروز

همین کاه و کلشهایی که در انبار می بینید

و یا مانده غذا از سفره های شام

تا طلوع صبح پیروزی برای گوسفندان کافیست

و هنگامی که خورشید از حصار شب رها گردد

بیشه‌ هامان را ز دست گرگ‌‌ها آزاد خواهد کرد ”

و ما نگاه گیج خود را با یکدگر گره دادیم

“مگر ما گوسفندی داریم؟

مگر انبار ما پر بود؟

مگر ما با شکمهای گرسنه آغوش نگشودیم برای کابوس گرگ پیر ؟”

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *