پر از آشوب و پر موج است قلب من

کویری بی‌رمق لبهای بی‌تابم

پس از نادیدنش در هفت روز بی‌پایان

هفت سال بی‌باران

تو گویی هفت لاغرْ گاو

به جان خستم افتاده‌ست

 

به شب‌هایش کابوس تنهایی

بسان لشگر قطحی

به گندمزار یادم می‌شود راهی

و من را سلاحی نیست

راهی نیست

توانی نیست

جز نگاهی مترسک‌وار

 

مبادا برده باشد مرا از یاد

مبادا برای یک نفس حتی

به صحرای فراموشی رها سازد یادم را

اگر دست دگر را گرمتر از دستان لرزانم فشارد چه؟

اگر دست دگر، گیسوانش را نوازش داده باشد چه؟

اگر چشمی برای یک نفس حتی

چشمهایش را از آن خویش کرده باشد چه؟

به آتش می‌شوم مشتاق، چون خلیل‌الله

به امیدی که جز مرگ بی‌پایان

نروید هیچ از آتش جانم

 

ترسی مرا در خود فرو بردست

دردی مرا در خویش می‌خواند

که درمانش فقط آغوش گرم و بوسه‌های توست

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *