چگونه تاب آورم ندیدن طلوع چشم‌های تو

که بی طلوعشان، روز بسان شب

و شب لبریز درد خواهد بود

 

چگونه بر هم نهم پلک‌های باران خورده را

که پیکاریست سخت، میان حسرت‌های من و خاطرات تو

و سپاه خاطرات، سپاهی‌ست بی‌سردار

 

چه بی رمق طلوع می‌کند خورشید

تو گویی شرم بر شانه‌هایش سنگین است

و من دستهای التماس خویش دراز می‌کنم به سوی شب

«بمان!

تقدیر طلوع چشمهای او را ز من دریغ کرده‌است»

 

 

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *