یاد آن روز که گاهی دل من چون لب تو می‌خندید

آتشی بر دل حسرت زده‌ام افکندست

آنچنان داغ و کبود، گرکه آبی ننشانی به پیشانی من

باید از خاک سراغ تن تب دار و نحیفم گیری

***

خاطرت هست، آن زمان روز و شبی

که سراپای وجودم رقصان، تو بگو سایه تاریک تنت،

در پیت بود روان

چشم من خیره به چشمان و لبت

منتظر تا که بگویند، بخند

منتظر تا که بگویند، ببار

***

حال، آن همشیره‌ی مرگ

حسرتی داد به اندازه‌ی تقدیر جهان، همه بر دوش دلم

حال، دو سه روزی‌ست فراموش شده‌ست

خنده از این دل حسرت زده و تاریکم

چاره‌ای نیست دگر، فردا روز

باید از خاک سراغ تن تب دار و نحیفم گیری

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *