امیر مهرانی دوست خوبم از من دعوت کرده که در برنامه خاطره‌هایی برای شادگویی شبانه یلدا شرکت کنم. به من به خودم اجازه نمی دم که اطاعت امر نکم اما دوستانی که من رو از قدیم تر می شناسند می دونند که من تو این مناسبتها چیزهای دیگری می بینم که با این دستور امیر خان کمی در تضاد است. اما امر، امر امیر مهرانی و ما باید بگیم چشم! آن موارد رو هم در بلاگ مترسک باد می آید خواهم نوشت

      1. شرکت یک پروژه ملی رو تو یک مناقصه برنده شده بود و من هم با تهدید به استعفاء شرکت رو مجبور کردم من رو هم در تیم این پروژه قرار بدهد. من شدم مسئول شبکه ساختمان پروژه. پس از مدتی من احساس کردم تیمی که خدمات سیستمهای مدیریت پروژه شامل SharePoint و MS Project Server را ارائه می دهد کمی در پشتیبانی قصور می کند. زیر آب آنها را زدم و با اینکه تا آن روز با این سیستمها آشنا نبودم، مسئول این سیستمها شدم. بعد از مدتی دیدم که مدیر مالی پروژه داره کم کاری می کند پیشنهاد دادم که کارش رو به من بسپارند، که سپردند. سپس احساس کردم که کارشناس کنترل پروژه کارایی لازم رو ندارد بهش پیشنهاد دادم که تا قبل از اینکه زیر آبش رو بزنم تقاضای تغییر سمت کند. ایشان شد تحلیلگر و من کارش رو دست گرفتم. حالا پام باز شده بود تو تیم مدیریت پروژه اما هنوز راضی نبودم. هر روز گیر می دادم که در جلساتی که تیم تحلیل با کارفرما برگزار می کنند وقت هدر می دهیم، مدیر پروژه اختیاراتم رو زیاد کرد و کا اجرای بیشتری بهم داد. اما پس از مدتی تصمیم گرفتم که بشم معاون مدیر پروژه و نفر دوم یک پروژه ملی. مشکلی وجود داشت معاون فعلی، مدیر عامل شرکت هم بود. اما من سه ماه از شروع پروژه نگذشته بود که از مسئول شبکه رسیدم به سمت مدیر اجرایی پروژه(معاون مدیر پروژه).
      2. در دوران دانشگاه من دانشجوی درس خونی نبودم. در دو ترم پیاپی دو درس متفاوت با یک استاد(که خدا رحمتش کند) داشتم. و هر دو امتحان رو برگه سفید دادم. هر دو بار هم موقع تصحیح برگه خالی استاد فرستاده بود دنبالم و من پیچوندم و نرفتم و ایشان هم مرام گذاشت به من هر دو بار ۱۰ داد. ترم بعد هم با این بزرگوار درس داشتم . دیدم درسش راحت است و  خوندم تا با این درس معدلم رو از مشروطی دور کنم. اگر مشروط می شدم از دانشگاه اخراج می شدم. قبلا هم اخراج شده بودم و با کلی دردسر مجوز تحصیل مشروط رو گرفته بودم. خلاصه من این درس رو خوندم و در حد نمره ۲۰ امتحان دادم. باز هم استاد فرستاد دنبالم و من اینار رفتم. استاد بزرگوار برگه من رو برداشت و بدون معطلی نمره ۱۰ داد و گفت تو هنوز به من ۱۰ نمره دیگه بدهکاری!
      3. من تا سال ۷۹ با کامپیوتر هیچ گونه تعاملی نداشتم و حتی برای اینکه از این بابت خجالت می کشیدم  وارد سایت دانشکده نمی شدم. اصلا هم دوست نداشتم کتاب دستم بگیرم و برم تو سایت و شروع کنم به یادگیری، یجوری بود! بهمن ۷۹ رفتم کتابخانه مرکزی دانشگاه(که هم دانشکده ایهام من رو نبینند) و ۲۰۰ تومان دادم برای یک ساعت کار با کامپیوتر. مسئول سایت Login کرد . ویندوز ۲۰۰۰ بود( این رو بعدها فهمیدم) . موس رو با ترس و لرز دستم گرفتم و حرکت دادم رو آیکون IE( این رو هم بعدها فهمیدم). کلیک کردم و صفحه اول Yahoo( این رو هم)  اومد. هیجانزده شدم. ۴۵ دقیقه این صقحه رو دیدم و نمی دونستم باید چکار کنم. ۴۵ دقیقه فقط مانیتور را نگاه کردم. کلافه شدم و عصبی. بلند شدم که برم و خدا رو شکر کردم که کسی متوجه این IQ من نشد. دم در مسئول سایت بهم گقت: آقا ببخشید! من بعد ساعت اداری کلاس خصوصی کامپیوتر دارم، اگر دوست داشتی…. حرفش تمام نشده من شرمسار زدم بیرون.

2 دیدگاه در خاطره‌هایی برای شادگویی شبانه یلدا
  1. عجبا! ولی واقعاً باید آدم رک و جالب و البته زیرآب‌زنی باشید :))) مرسی به این همه صداقت و شادی درون! 🙂


[بالا]

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *