خبری از تو نیست و من بی‌تاب

ترسم که روزگار خوش باشد

برده‌باشی مرا از یاد

و حتی خاطرات خویش با من را

می‌ترسم!

روز دیگر که مرا بینی

با دو چشمت که روزگاری شهد شعرهایم بود

تلخ‌تر ز زهر مرا گویی

“تو را با من چه کاری هست؟

می‌شناسم من تو را آیا؟

ره گم کرده‌ای در شهر؟

پیرمردی یا که تنهایی‌ نشسته‌ست بر گیسوان و صورت سرخت؟

برو زین شهر

در شهر جایی نیست

برای شاعری کز شعرهای خویش هم طرد است”

 

 

 

 

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *