در این تاریک شهر بی قرار و مست

که بر هر سنگ فرشش خون درختان جوان جاریست

تبر دیوانه وار می بوسد درختان را

و گلها می شمارند آخرین دم را به زیر چکمه های مرگ

و از هر جنجره خون می کند فواره یا خاموشی زینت شده با ترس

و گه فریاد

ترجمانش به گوش شب همه تحسین تاریکی

یا ندامت نامه ی دزدی ز شرم لطف زندانبان

در این تاریک شهر بی قرار و مست

اگر آتش بر افروزیم، دزدیم در تاریکی

وگر تاریک ره پوییم

و پا بر غنچه های نوجوان مالیم

سراسر هاله ی نوریم

در این تاریک شهر بی قرار و مست

تاریکی پیری که افتاده است بر تقدیر

توانش نیست حتی

تحمل فریاد خونین حنجره هامان

گر هم ندا کز جان و دل خیزد

نگاهش بر آسمان دوزند

که تاریکی جهان را بی ندا خواهد

خداوندا!

شرمت نمی آید؟

این همه با نام تو کردند

این همه با نام تو خواهند

این همه از بهر تو خواهند

خداوندا!

شرمت نمی آید؟

که با نامت درختان جوان را غسل خون دادند

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *