ذهنم، چون کلاف سردرگم

قلبم، که گه ز خستگی فراموش می‌شود

و پایم، که می برد به یادگار، زخمهای لبریز درد

ز سالیانی که ره پر ز خار بود و سنگ

-کنون نیز پر ز خار است و سنگ-

و ره تار است

چون چشمهای پر ز بغض کودکی گم گمشته در بازار

و من چون روزهای پیش خسته و بی جان

ناتوان از آنکه سیگاری به لب سایم

یا بنوشم جرعه‌ای دیگر

یا بمیرم

شاید رها گردم ز درد کهنه ای کو پوشانده جسمم را

و ره چو شبهایی که ماه از ترس سرما ز کنج خانه اش بیرون نمی آید، تاریک است

و با این حال گه می روم در راه

لیک می‌دانم

پیش رو مردابی، از عاطفه های خفته در ترس است

به انتظارم آغوش گرم خویش گسترانیده است

و من !

دیر یا زود

امروز یا فردا

فرو خواهم رفت در آغوشش

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *