در سینه هوسران شبی برفی

دختری می‌فروخت گرمای تنش ارزان

به وعده‌ای غذا برای خواهرش

به تکه‌ نانی برای خویش

چون ستاره بر آسمان، دانه‌های برف

زینت داده‌اند تار موهای گریخته از حجابش را

و با هر ستاره‌ای که آب می‌‌گشت از حرم شرم

آرایش از صورتش بیشتر می‌‌زدود

اندوه صورتش بیشتر می‌نمود

اما چه سود!

امشب به لباس زهد در آمدند مردان شهر

آنسان به تسبح و سجاده دلبسته‌‌اند

آنسان پیشانی می‌سایند به مهر

آنسان فریاد می‌زنند و طلب می‌کنند استغفار

-چون کودک گرسنه‌ای که می‌طلبد شیر از پستان مادرش-

که دیگر هیچ ره نیست بر خلوتشان

اندیشه‌ی گرمای تن دختری

که فروشد اکنون

گرمای تنش را تنها به تکه نانی برای خواهرش

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *