گذشت ز پیچ کوچه آرام عابری خسته

ز پیچ کوچه‌ای که هر درختش به هرس‌های هر روزه عادت داشت

همین که می‌گذشت از کنار نخست

گریه‌ای شنید، گریه‌ای آرام

به سختی نگاهش راند به آن سوی درخت

یافت دختری  دو صد فال حافظ در دست

صورت سیه‌اش پر زهق هقی تاریک

چشم در چشم عابران خسته‌ی شهر، اشک‌ها بر گونه‌اش رها می‌کرد.

عابر نگاه خود دزدید

رد شد از کنار نخست

در کنار دومین، دختری دیگر

می‌فروخت دسته‌گل‌های پژمرده

“عابران! گل برای عشقهایتان، گل سرخ

گل برای رفتگانتان، گل سپید،

گل برای خواهر گلی که گریان است، گل سرخ”

عابر نگاه خود دزدید

رد شد از کنار دومین آرام

در کنار سومین، مادری خسته

عابر نگاه خود دزید

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *