صدایی نیست

نوری نیست

درختی نیست

سری افتاده بر سینه

نگاهی مرگ می بارد

و در قلبی هراسی خانه می سازد

***

نور آمد

صدا آمد

تیر آرام می خواند

و چون دیروز، یکی آزاد می گردد

و آوازی حزین از یک گلوی خسته چون فوواره می خیزد.

***
صدایی نیست

نوری نیست

تیر دیوان خود را بست تا فردا

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *