هوا چون پیشترها ناجوانمردانه سرما داشت

و دختر نیز چون پیشتر با ساز ناکوک پدر چون بید می رقصید

و با هر لرزه بر اندام کم جانش

گیسوانش چون خوشه های منتظر در باد،

به امید رها گشتن  ز دست خاک، ز بیم داس

ز ترس برفهایی که در راهند

با صدای خسته و فرتوت، ریشه ها را می دهند دشنام.

و با هر یکی دشنام

پدر با صدای یخ زده فریاد بر می داشت

“رسید از ره نوید روز نو، کفش و کلاه نو،

اگر از لطف دستی کنی در جیب،

دهی عیدی به این دختر

مرا خواهی رهانید ز بند شرم

و او چون دختر زیبای تو فردا

کلاهی نو کند بر سر

لباسی نو کند بر تن

و کفشی تازه خواهد داشت”

گاهی دستی رود در جیب

و گاهی سکه ای در پیش پای دخترک افتد

لیک دختر نیک می داند

که او هم بسان خواهرش، که چندی هست شبها نیست در خانه

لباس کهنه اش با اوست،  تا عیدی دگر بر تن.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *