گروهی مکر در چشمانشان پیدا

گروهی چو من تنها امیدشان، امید

هزاران بار می گفتند

و من هم در میان جمع، آرام می گفتم

“گر زمین با دانه های گندمین زینت شود فردا

به سرمای زمستان سیه، می توانیم نان گرمی از سفره برداریم

و با ساق های خشگ گندم شب را کنیم روشن

و شاید روزگار خویش را چون روز”

و ما تا صبح ز ترس خواب،

ز ترس زمستانی که با دردی فراوان سپردیمش بر تاریخ، نخوابیدم

رسید آن روز

هر کس دانه ای برداشت

با امید به سمت مزرعه رفتیم

و در ره گاه ترس در فکرمان رقصید

“مبادا کسی در بسترش جامانده باشد باز”

نگاهی بر دیوارها کردیم

“مبادا زاغی، کلاغی، بوف شومی در کمین باشد”

فشردیم دانه را در دست

تو گویی شیشه عمر عزیزی بود

تا مزرعه اینجنین رفتیم

مزرعه پر بود از مردم

و هر کس دانه ی امید خود می کاشت، نگاهش بر دانه های دیگران می راند

“که آیا به قدر روزهای زمستان دانه می کاریم؟”

در آخر هر کس بر بالین دانه اش بنشست

تا شب با ترسهای تکراری رسید از راه

وما تا سحر به درگاه خدا ناله ها کردیم

“خداوندا دانه هامان پر ثمر گردد و از منقار زاغها در امان باشد”

و نالیدیم تا خواب چشمهامان را بست

تا دوباره زاغ ها آسوده تر بردند دانه ها از خاک

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *