تقدیر رنگ و رو رفته‌است سهم من، از تقدیر‌ این جهان

راه‌های دور و دیر سهم من، از راه‌های این جهان

سنگ است و درد، یکی به پای و یکی به سر

خون است و اشک هر دو در دیدگان من

خورشید این جهان گرفت و قلب این اسیر

روشن شود این یک به رقص قمر آن یک به دست یار

امید به رقص ماه هست، توان نشست

آن یک امید خواب دیدنش مگر به خواب

سهمی نخواستم از وصال دوست که تقدیر نقش دیگر است

اما ثواب نیست بر اسیر دوست، هجر بی‌کران

گاهی اگر که رخ بنماید مرا بس است

دست و نوازشش به سرم هست جرعه‌ای حیات

امشب که هر چه بود، شوم گشت شام من

امید‌ به خورشید صبح، روشن شود فردای روزگار

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *