سکوت تو خالی از ناگفته‌ها‌ست

یکان یکان کلماتش را هزار بار در چشمان تو مرور کرده‌ام

هر چه ‌خواهی سکوت کن

حتی اگر به عمق فصل‌های انتظار

چشمان تو، چون غنچه‌های نوبرانه‌ی بهاری

باران شب‌‌ را هویدا می‌کند

و نقش سیلی بادهای سرد

حک گشته‌است بر لرزش دستان چون برگهای تو

و من! باغبان پیری مانم

دستش ندارد‌ روی نوازش

که زخم است و زبر، سرانگشتان پینه بسته‌اش

و بیشتر می‌خراشد، خاطرات آماده‌ی طغیان تو

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *