در دل دارم رازی مگو

جز به درختان راه

که هزار بار گریسته‌ام

بر سینه این سربازان استوار

که زیبا و زدلنشین با برگ‌های خویش

نوازش می‌دهند دردهای من

هر روز بر پشت من‌ زنند با شاخه‌های خود

گویند «استوار باش

چون ما نمان به راه

چون فاتحان آوردگاه عشق قدم گذار بر سینه‌ی فراخ راه

تا لرزد به زیر پای تو این پر غرور و مست

این تشنه به خون عاشقان صبر»

گویم به هر کدامشان به نجوا سخن

«من فاتحی بی‌غنیمتم

پر درد ز زخمهای روزگار

بی مرکب، بی زره

بی خود، بی سلاح

من آمدم ز رزمی غریب

که در آن فاتحش بی وصال است

پشت بر خاک خورده‌اش در وصال

اکنون چگونه قدم گذارم در این سراب راه بی‌انتها»

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *