پسرک دست پسر سخت فشرد

“پدرم، عید مگر شیرین نیست؟

شهد آن بر لب هر پیر و جوان پیدا نیست؟

پس چرا گاه کسی غمگین است؟

مگر امشب کسی بی عید است؟”

پدرش گفت به شرم، “شیرینم!

پدری کز سر شرم، آرام رود تا خانه

که مباد شیرینش، بیند آن صورت پر شرم و چروک

-هیچ به اندازه یک لحظه‌ی این شرم نباشد سنگین-

و آن مادر، که جای سفره هفت سین

نشسته در کنار خانه‌ی تا ابد تاریک سهرابش

و آن شیری که چندی‌ست در خانه به زنجیر است

و هر قلبی که در آن ترس لبریز است

کودکم باید به خاطر داشت

امشب، در میان شهر محبوس در خند‌ه‌های مستانه

هست کسی

که روزش با نوروز، نو نخواهد گردید”

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *