دموکراسی واقعی به این معناست که هر فردی بدون این که به قدرتی وابسته باشد و حتی با هر سطحی از تحصیلات، بتواند به مناصب بالا دست یابد. این نظر ژاک رانسیر، نویسنده کتاب «نفرت از دموکراسی» است. این اثر به‌تازگی در ایران منتشر شده است

چند روز پیش با خبر شدم که دوست خوبم محمد رضا شیخی محمدی، کتاب نفرت از دمکراسی را وارد را  ترجمه  و  منتشر کرده است. هنوز خودم کتاب رو کامل مطالعه نکردم اما پیشگفتار کتاب به اندازه کافی جذاب بود که وادارم کند به شما هم خواندن این کتاب را سفارش کنم.

ژاک رانسیر این کتاب را در سال ۲۰۰۵ منتشر کرد. او که گرایش نئومارکسیستی دارد، در کتابش دموکراسی غرب به سردمداری آمریکا را زیر سوال برده است. رانسیر معتقد است در دمکراسی‌های غربی، حاکمان وابسته به اصحاب قدرت، ثروت یا مذهب‌اند و افکار عمومی مردم را به سمتی سوق می‌دهند که خودشان تمایل دارند.

هر چه تلاش کردم که پیشگفتار کتاب را خلاصه کنم، نتوانستم خودم را به حذف جمله ای کنم بنابراین تصمیم گرفتم که متن کامل پیشگفتار را در اینجا بنویسم وتوصیه کنم حتما این مطلب و کل کتاب را بخوانید.


زن جوانی که با روایت تعرضی خیالی خواب از چشم فرانسوی‌ها می‌رباید[۱]؛ دختران نوجوانی که از برداشتن حجاب خود در مدارس امتناع می‌کنند؛ کسری بودجه‌ی تامین اجتماعی؛ مونتسکیو، ولتر و بودلری که در کتاب‌های دبیرستانی، راسین و کُرنی را از تخت به زیر می‌کشند؛ حقوق‌بگیرانی که برای حفظ نظام بازنشستگی خود دست به تظاهرات می‌زنند؛ مدرسه‌ی بزرگی که شعبه‌ای موازی برای جذب دانش‌آموز تاسیس می‌کند؛ اوج‌گیری شوهای “تلویزیون- واقعیت”[۲]، ازدواج همجنس‌گرایان و تولیدات شبیه‌سازی شده. تلاش برای پی بردن به آن‌چه که رویدادهایی تا به این حد پراکنده را گردهم می‌آورد، بی‌ثمر است. پیش از این، ده‌ها فیلسوف یا جامعه‌شناس، سیاست‌مدار یا روانشناس، روزنامه‌نگار یا نویسنده، کتاب به کتاب، مقاله به مقاله، برنامه به برنامه، پاسخ را ارائه کرده‌اند. می‌گویند تمام اینها نشانه‌های یک بیماری‌اند، تمام اینها معلول‌ یک علت‌اند. علتی که دموکراسی نام نهاده شده است، یعنی حاکمیت امیال بی‌پایان افراد در یک جامعه‌ی توده‌ای مدرن.

باید از سر تعمق نگاهی به ویژگی منحصر به فرد عنوان این کتاب انداخت. نفرت از دموکراسی بی‌شک چیز جدیدی نیست و بنا به یک دلیل ساده، قدمتی به اندازه‌ی خود دموکراسی دارد: خود این واژه مصداق نوعی نفرت است؛ واژه‌ای که در ابتدا نوعی دشنام در عصر یونان باستان بود و برساخته‌ کسانی که شاهد فروپاشی هر گونه نظم مشروع در حکومت فرومایه‌ی انبوه مردم[۳] بودند. به زعم تمام کسانی که فکر می‌کردند قدرت به‌طور مشروع زیبنده‌ی کسانی است که یا اصالت خانوادگی دارند یا شایستگی، این واژه مترادف واژه‌ی بیزاری باقی مانده است. امروزه، هنوز هم به زعم کسانی که شریعت الهی را به تنها رکن مشروع برای سامان‌دهی جوامع انسانی بدل کرده‌اند چنین موضوعی صدق می‌کند. بی‌شک خشونت ناشی از این نفرت هنوز هم بحث روز است. با این حال، چنین خشونتی موضوع این کتاب نیست، آن‌ هم به یک دلیل ساده: من هیچ چیز مشترکی با منادیان خشونت ندارم، پس هیچ بحثی نیز با آنها باقی نمی‌ماند.

دوشادوش این نفرت از دموکراسی، تاریخ شاهد اَشکال گوناگون نقد دموکراسی نیز بوده است. درست است که نقد، از سر انصاف درباره‌ی موجودیت یک چیز اظهارنظر می‌کند، اما هدف آن اشاره به حد و مرزهای آن چیز است. نقد دموکراسی شاهد دو شکل تاریخی عمده بوده است. هنر اشراف‌زادگان و حکمای قانونگذار این بوده که خواسته‌اند خود را با دموکراسی به مثابه واقعیتی که نمی‌توان آن را دور زد وفق دهند. تدوین قانون اساسی آمریکا نمونه‌ای کلاسیک از این تلاش برای ترکیب نیروها و موازنه‌ی سازوکارهای نهادین است؛ تلاشی با این هدف که از واقعیت دموکراتیک، بهترین چیز ممکن اخذ، و در عین حال احاطه‌ای دقیق بر آن اعمال گردد تا این دو خیر مترادف هم حفظ شوند: حکومت بهترین‌ها و دفاع از نظام مالکیت. کامیابی این نقد بالفعل، طبیعتاً خوراکی برای کامیابی وجه مخالف خود تامین کرده است. مارکس جوان هیچ زحمتی برای پرده برداشتن از حاکمیت مالکیت در زیربنای قانون اساسی مبتنی بر جمهوری‌خواهی به خود راه نداد، چرا که قانونگذاران جمهوری‌خواه هیچ چیز سر به مهری در آن قرار نداده بودند؛ اما وی توانست معیار تفکری را تثبیت کند که هنوز که هنوز است پابرجا مانده: قوانین و نهادهای وابسته به دموکراسی رسمی، ظواهر و ابزاری هستند که تحت لوا و به‌واسطه‌ی آنها قدرت طبقه‌ی بورژوا اعمال می‌شود. بدین‌ ترتیب، مبارزه بر ضد این ظواهر راهی شد به سوی دموکراسی “واقعی”، دموکراسی‌ای که در آن آزادی و برابری در نهادهای قانونی و دولتی بازنمایی نشده، بل‌که در خود اَشکال زندگی مادی و تجربه‌ی محسوس تجسم یافته باشند.

نفرت جدید از دموکراسی که موضوع این کتاب را تشکیل می‌دهد، دقیقاً به هیچیک از این الگوها نمی‌پردازد، هر چند مولفه‌هایی را با هم ترکیب می‌کند که از این یا آن الگو به عاریت گرفته شده‌اند. منادیان این نوع نفرت از دموکراسی همگی در کشورهایی سکنی گزیده‌اند که ادعا می‌کنند نه تنها کشورهایی دموکراتیک هستند، که عین دموکراسی‌اند. هیچیک از آنها دموکراسی واقعی‌تری را مطالبه نمی‌کند. به عکس، همگی به ما می‌گویند که تازه این دموکراسی زیادی هم واقعی است. اما هیچ‌کس گلایه‌ای از نهادهای مدعی تجسم قدرت مردم ندارد و هیچ تمهیدی برای محدود کردن این قدرت پیشنهاد نمی‌دهد. پویایی نهادها که معاصران منتسکیو، مَدیسون یا توکویل را به وجد آورد، جذابیتی برای آنها ندارد. از مردم و عادات و رفتارهای آنهاست که گلایه‌مندند، نه از نهادهای قدرت مردم. به زعم آنان، دموکراسی شکلی فاسد از حکومت نیست، بل‌که نوعی بحران تمدن است که جامعه و دولت را تحت تاثیر قرار می‌دهد؛ و از اینجا ناشی می‌شود تغییر مواضعی که ممکن است در نگاه نخست تعجب‌برانگیز به نظر آیند. همین منتقدانی که بی‌وقفه دم از انتقاد از این آمریکای دموکراتیکی می‌زنند که شاید تمام شر و بدبختی احترام به تفاوت‌ها، حقوق اقلیت‌ها وسیاست مقابله با تبعیض نژادی[۴] از همان‌جا گریبان‌گیر ما شده باشد، خود اینها نخستین کسانی هستند که وقتی همین آمریکا با توسل به نیروی نظامی اقدام به اشاعه‌ی دموکراسی خود در سراسر جهان می‌کند، برای‌اش هورا می‌کشند.

گفتمان دوپهلو درباره‌ی دموکراسی بدون شک موضوع جدیدی نیست. عادت کرده‌ایم به شنیدن اینکه اگر هیچ نوع حکومت‌ دیگری وجود نداشت، دموکراسی بدترین نوع حکومت بود. اما حس دموکراسی‌ستیز جدید، نسخه‌ای تشویش‌برانگیزتر از این فرمول به دست می‌دهد. چنین احساسی می‌گوید حکومت دموکراتیک زمانی ناشایست است که اجازه می‌دهد جامعه‌ی دموکراتیکی که خواهان برابری همگان و احترام به تمامی تفاوت‌هاست، چنین حکومتی را به فساد بکشاند. به عکس، زمانی شایسته است که افراد بی‌رمق جامعه‌ی دموکراتیک را به سوی شور و هیجان جنگ در دفاع از ارزش‌های تمدن که همان ارزش‌های برخورد تمدن‌هاست، سوق می‌دهد. پس نفرت جدید از دموکراسی ممکن است در یک نظریه‌ی ساده خلاصه شود: تنها یک دموکراسی شایسته وجود دارد، آن هم دموکراسی‌ای که فاجعه‌ی تمدن دموکراتیک را سرکوب می‌کند. در صفحات آینده سعی خواهد شد روند شکل‌گیری این نظریه مورد تحلیل قرار گیرد و چالش‌های پیش روی آن بیرون کشیده شود. بحث فقط بر سر تشریح یکی از اَشکال ایدئولوژی معاصر نیست. این نظریه اطلاعاتی ارائه می‌دهد از وضعیت جهان ما و هر آنچه به واسطه‌ی سیاست از آن برداشت می‌شود. این چنین است که این نظریه می‌تواند ما را یاری رساند تا درک مثبتی از رسوایی مترتب بر واژه‌ی دموکراسی داشته باشیم و لبه‌ی بُرنده و تیز ایده‌ی چنین واژه‌ای را بازیابیم.


[زیرنویس‌ها از مترجم است.]
۱- ماری لئونی Marie Leonie دختر ۲۳ ساله‌ی فرانسوی که در ژوئیه ۲۰۰۴ درباره این‌که مورد تهاجم شش خارجی در پاریس قرار گرفته است به داستان‌پردازی و دروغ‌پراکنی پرداخت و موجی از انتقاد از یهودی‌ستیزی و همچنین موجی از اسلام هراسی در فرانسه به راه انداخت تا جایی که حتی دفتر ریاست جمهوری و پارلمان این کشور نیز در این زمینه به واکنش پرداختند. وی بعدها اعلام کرد در وضع طبیعی نبوده است.
۲-  Télé-réalité: یک ژانر تلویزیونی که اساس آن بر پیگیری اغلب سریال‌وار زندگی عادی افراد گمنام یا مشهور است. ‍‌
۳-Multitude
۴- Affirmative action

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *