نوبرانه فصل‌های عاشقی

 

عنوان: نوبرانه‌ی فصل‌های عاشقی

انتشارات ایجاز

سال انتشار: ۱۳۹۷

روش تهیه کتاب

  • فروشگاه انتشارات ایجاز به آدرس تهران، خیابان انقلاب رو بروی دانشگاه تهران. پاساژ فروزنده. طبقه منفی یک پلاک ۲۱۲

 

  • خودم. برای من خیلی مهم است که این کتاب خوانده شود. خوانده شدن هر کتاب برای نویسنده حظی دارد که با هیچ قیمتی قابل اندازه‌گیری نیست. برای همین تصمیم گرفتم در صورتی که عزیزی دلش خواست «نوبرانه‌ی فصل‌های عاشقی» را بخواند، با افتخار برایش خواهم فرستاد. هزینه پستش را مهمان من است. کافی است اطلاعات تماس و آدرس پستی خود را برای mehdi[.]ameri[@]gmail[.]com  ارسال بفرمایید.

قسمتی از پیشگفتار

سال ۱۳۷۸ بود که سودای این در سرم افتاد که کلمات را کنار هم ردیف کنم. به هر چند تایش بگویم «بند» و  شجاعت آغشته به جسارت به خرج دهم و به چند بندش بگویم «شعر». این هوس مانند هر هوس دیگری در طول سالیان در من کم و زیاد شد اما برخلاف خیلی از هوس‌ها در من باقی‌ماند. کم فروع شد اما خاموش نشد. با وجود این تا همین چند وقت اخیر هیچگاه  چنان غلیان نکرد که وقتی صرف کنم برای جمع‌کردنشان در شمایل کتابی یا حتی همتی به خرج دهم برای چاپ یکی از این به اصلاح «شعر»ها در روزنامه‌ای، مجله‌ای و چیزی از این دست. چنان بی‌توجه به آن‌ها بودم که به اندازه همین کتابی که در دست مبارک دارید شعر گم‌شده و فراموش شده در نیستی  از خود به یادگار گذاشتم. هر زمانی هم که هوسی در سرم فواران می‌کرد، غم نان چنان خاموشش می‌کرد که از آن هوس حتی حسرتی باقی نمی‌ماند. امروز هم بدون کتمان شوق انتشار این کتاب، شوق دیگری در من هست که زبان و کلمات از وصفش عاجز است و باعث شده است از این اتفاق خوشحال باشم وگرنه انتشار این کتاب به خودی خود مستم نمی‌کند.

هیچگاه حس تعلق به نوشته‌های خویش نداشتم البته دروغ است اگر بگویم هیچگاه از خواندنشان کیفور نشدم. شدم. گاه کیفور شدم، گاه ذوق کردم، گاه غرور سر و پایم رو پوشاند. اما حس تعلق چیز دیگری‌ست. هیچگاه در تلاش نبودم که خود را شاعر معرفی کنم. غیر یک دوره‌ی سه ماه شعر خوانی در یکشنبه شب‌های دانشکده کشاورزی و منابع طبیعی دانشگاه تهران که حاصلش شد، محترمانه عذر خواستن دست‌اندرکاران آن محفل از پذیرش بنده در شب‌های شعرشان و دشنام شنیدن از عزیزی که تنها چیزی از ایشان یادم هست این بود که اصرار داشت خدا می‌تواند جهان را ته استکانی تپاند و کمتر از انگشتان یک دست حضور در محافل مختلف در همان دوران، دیگر دوره‌ای هوس حضور در جمع ادیبان در سرم نیفتد و اگر افتاد غم زود فارغم کرد.

نمونه شعر

تماشای خداوند

 

ابتدا آسمان را آفرید

و سپس زمین را

و بی‌دمی استراحت گیاه را

و حیوان از پی آن

 پی در پی، بی آنکه لختی بیارامد

 

نوبت رسید به انسان

آدم آفریده شد

بی‌آن‌که لختی بیاساید

درد را از پی انسان معنا داد

 

از آن صبح سرد تا این غروب داغ

خداوند به تماشا نشسته‌است

باران رحمت

 

از درون ابرهای تیره و وحشی

دانه‌های تازه و شفاف و صیقل خورده چون الماس

کز درون هر کدامش می‌توانی زندگی یابی

پیشکش می‌گردد آری پیشکش از آسمان تا خاک

 

خاک و  گویی کودکی در انتظار سینه‌های مادرش بی‌تاب

به امیدی کز درون سینه‌اش روید هزاران دانه‌ی مشتاق

گستراند دستهایش را بسان لاله‌های تشنه‌ی صحرا

 

باغبان، گل، درخت پیر همسایه، پرستو، مردمان شهر

بسان خاک، تیره و تاریک

به قدری و امیدی می‌برند از دانه‌های آسمانی سهم

خانه‌ای داریم کوچک

کز در و دیوار سقفش نیز سهم کوچکی دارد

گل قالی ما هم در کنار کاسه‌هامان می‌شود سیراب

گاهی نیز تکه‌ای از سقف می‌ریزد

و مادر باز با لبخند می‌گوید

«باز باران، باز رحمت»