در این تنهایی تاریک

نه دستی هست یارایم

نه نوری پیش چشمانم

نه پایی تا قدم در سینه اندوهگین شب تاریک بردارم

و تنها شعله‌ای تنها

چو من نزدیک خاموش

و لرزان چون کودکی در دل تاریک تنهایی

و من

نگاه پر ز امید و تمنا را

بر آن شعله به تار التماس می‌بافم

لیک…

وای بر کودک فکرم

که آن پیرشعله

امیدش بست بر دستان لرزانم

آیا بگیرم در امانش

ز دست باد

باران

آه

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *