دیشب فرصتی دست داد که مراسم اختتامیه جشنواره فجر، سی و هفتمین جشنواره فجر را تماشا کنم. شاید برای من که هیچ فیلمی از این جشنواره را ندیده بودم هیجانی اگر داشت تنها به خاطر نام‌ها بود و نه فیلم‌ها. شاید بیشتر از همه چیز دلم می‌خواست بدانم که در نهایت سیمرغ آنقدر خوش‌اقبال است که دست‌های نصیریان لمسش کند یا همچنان باید در سودایش بسوزد. نشستم و دیدم. دیدم و کیفور شدم از صراحت کلام گوهر خیراندیش که به زیبایی از بندی که به پای احساسات انسانی افتاده است، گلایه کرد. از فتوایی که حبیب احمدزاده صادر کرد دلم خنک شد و لبخند زدم. آن هم در روزهایی که لبخند زدن کار راحتی نیست.

آن لحظه که علی نصیریان برای دریافت سیمرغ گام برمی‌داشت، بغضم منتظر تلنگر بود. شاید من اگر جای او بودم سیمرغ را نمی‌گرفتم. شاید به خاطر این ۳۷ سال دیده نشدن، سیمرغ بازان را نمی‌بخشیدم. شاید آنجا که می‌رفتم از عدم احتیاجم به سیمرغ صحبت می‌کردم و تایید می‌کردم آن فریادی که گفت کم سعادتی سیمرغ بوده است دستان «آقابزرگ» را روی سر و گردنش نرقصیده است. اما توفیر خامی امثال من و غنی‌زاده‌ها با پختگی نصیریان‌ها در این است. سیمرغ «درجه ۲» را گرفت. تشکر کرد. از کوچکترین‌ها هم تشکر کرد. چه زیبا بود آنگاه که در آغوش جمشید مشایخی قرار گرفت. دلم برای پیری مشایخی درد کشید. چقدر جای انتظامی خالی بود. چقدر دلم خواست جای آن روزی که گریه نکرده بودم گریه کنم. گریه کردم. اشک ریختم. خدا «آقای بازیگر» را رحمت کند.. کاش همایون غنی‌زاده کنار کار با نصیریان کمی بزرگواری می‌آموخت. کلاس درس بزرگی را از دست داد که فکر می‌کنم هنوز خبر دار نشده از ضرری که بر خود روا داشته است.

اشک‌ها و لرزش دست‌هایی که روی صحنه برگزاری مراسم دیدم با هر کدامشان نمی‌دانم چرا بغضم گرفت. بی هیچ توجه به سلیقه من در فیلم و فیلم‌شناسی برای همشان خوشحال شدم و از همین خوشخالی بغضم گرفت. اما قاب عکس دختر و پسری که مادرشان به احترام بازیگران نقش دختر و پسرش بلند شد بیشتر از همه بر گلویم چنگ زد. کلامی ندارم بگویم که احساساتم را عریان کند. شاید فقط سکوت.

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *