من لبانت را که طعم شهد یاس کوچه‌های کودکی دارد، دوست می‌دارم

من دو چشمت را که آرش‌وار درمی‌نوردد مرزهای اشتیاقم را، دوست می‌دارم

دوست می‌دارم کلامت را، چونکه شیرین است در این تلخ‌کامی‌های تقدیر رقم خورده

من سرانگشتان دستانت که چون شه‌زاده‌های قصه‌های کودکان خواب می‌رقصند

بر بازوان خسته و پیرم، دوست می‌دارم

سینه‌ات را دوست می‌دارم، چون سجده‌گاه گاه و بی‌گاه روزهای نا‌امیدی

و آغوش تو را از هر بهشتی که بشارت داد‌ه‌اند پیغمبران از سالهای دور تا نزدیک، بیشتر دوست می‌دارم

 

لیک افسوس، سهم تقدیر جهان بر پیشانی پژمرده‌ام تلخ است و  تاریکی

نیست آنها که دوست‌تر می‌دارم ز جان، در طالع تابوت‌وار من

تو با من مهربان‌تر باش

گر که دوست می‌داری مرا چون روزهای پیش

نقشی بکش از نور در تقدیر این نومید

 

هر چه خواهی بگیر از من، تو مختاری

هر چه می‌خواهی دریغ کن از من، تو فرمانده

و من فرمانبر بی چون و چرایت تا ابد مانم

لیک، به غیر از  چشم‌ها و کلام خویش

 

من به شوق طلوع چشمهایت روز را می‌کنم آغاز

به تکرار کلام تو، نفس‌ را می‌کشم در بند،‌ می‌کنم آزاد

کفر اگر گفتم، تو بخشا گناه من

من چشمان و کلامت را، از تو بیشتر دوست می‌دارم

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *