تمام مظالب نوشته شده توسط : مهدی عرب عامری

درباره مهدی عرب عامری

بی تاب و بی قرار و  خسته‌ام، ای روزگار سخت از من گذر چون روزهایی که سرشار عطر یاس بود چون باد از پیش من گذر   بی تاب گشته‌ام در تاریکی زلال شبهای انتظار گویی که سحر گشته است تقدیر بی رمق با ترس و اضطراب، با وحشت و سراب راهی که پیش پای […]

در دل دارم رازی مگو جز به درختان راه که هزار بار گریسته‌ام بر سینه این سربازان استوار که زیبا و زدلنشین با برگ‌های خویش نوازش می‌دهند دردهای من هر روز بر پشت من‌ زنند با شاخه‌های خود گویند «استوار باش چون ما نمان به راه چون فاتحان آوردگاه عشق قدم گذار بر سینه‌ی فراخ […]

خیره‌ست به دیگران چشم‌های من لیکن تو را نگاه می‌کنم گوشم به مردمان شهر زیبا کلام تو را مرور می‌کنم باشی یا نباشی کنار این خسته تن یادت همیشه هست در آغوش تشنه‌ام در قلب این دقایق که گذر می‌کند ز عمر من طعم لبان داغ تو را مرور می‌کنم دانم که روز مرگ فرا […]

آغوش من از تو خالی لبریز یاد روزهای با تو بودن است این بی‌تو بودن و آن یادهای تو چون داغ بر سینه‌ام یادگار مانده است این روزهای بی‌بوسه‌ها تو چون پر عذاب برزخی بی‌سرانجام و تار نومید به روز قیامت به انتظار مانده است هر روز که خواب می‌رود از چشم‌های خسته‌ام انگار خواب […]

گم کرده راه و بی‌تاب منم در پیچ و تاب گیسوان تو بیشتر ز پیش پریشان مکن گیسوان خویش، روزگار من مقصود من لبان و آن دو چشم مست، رهنما چشمت مبند بر دو چشم لبریز اشتیاق، تاریک مکن روزگار من دستم بگیر و مرا تا خود ببر به مهر من در زمستان خویش گرفتار […]

دلیر می‌شوم کنار تو بی‌ترس در می‌نوردم سپاه آغوشت و چه بی‌باک چشم‌های من خود ‌سپارد به دریای پر تلاطم چشم‌های تو لیک با همه شجاعت شکست می‌خورد دلم اگر نگاه تو، پشت کند بر سپاه دستهای من

بی‌تاب گشت دل، چون آسمان شهر ترک خورد بغض، در چشم‌های من چشم‌های تار و آسمان سوگوار هر یک به حزن‌ یکی زار می‌زدند این یک به شوق شهد مردمی از سال‌های دور آن یک ز شوق گنه در مردمان شهر