تمام مظالب نوشته شده توسط : مهدی عرب عامری

درباره مهدی عرب عامری

گم کرده راه و بی‌تاب منم در پیچ و تاب گیسوان تو بیشتر ز پیش پریشان مکن گیسوان خویش، روزگار من مقصود من لبان و آن دو چشم مست، رهنما چشمت مبند بر دو چشم لبریز اشتیاق، تاریک مکن روزگار من دستم بگیر و مرا تا خود ببر به مهر من در زمستان خویش گرفتار […]

دلیر می‌شوم کنار تو بی‌ترس در می‌نوردم سپاه آغوشت و چه بی‌باک چشم‌های من خود ‌سپارد به دریای پر تلاطم چشم‌های تو لیک با همه شجاعت شکست می‌خورد دلم اگر نگاه تو، پشت کند بر سپاه دستهای من

بی‌تاب گشت دل، چون آسمان شهر ترک خورد بغض، در چشم‌های من چشم‌های تار و آسمان سوگوار هر یک به حزن‌ یکی زار می‌زدند این یک به شوق شهد مردمی از سال‌های دور آن یک ز شوق گنه در مردمان شهر

چگونه تاب آورم ندیدن طلوع چشم‌های تو که بی طلوعشان، روز بسان شب و شب لبریز درد خواهد بود   چگونه بر هم نهم پلک‌های باران خورده را که پیکاریست سخت، میان حسرت‌های من و خاطرات تو و سپاه خاطرات، سپاهی‌ست بی‌سردار   چه بی رمق طلوع می‌کند خورشید تو گویی شرم بر شانه‌هایش سنگین است و […]

پاییز، فصل موسیقی خاموش برگ‌ها فصل دلهره‌های ناگهانی فصل رقص اشک‌ در باران فصل دلتنگی‌های بی‌حساب و کتاب پاییز، فصل هفت رنگ فصل عشق‌های بی‌انتها فصل تب‌دار بی‌تابی فصل آغاز مچاله شدن در خواب چگونه دوستت نداشته باشم که سرشار ز حادثه‌‌های هر روزی پاییز، زیبا پادشاه من چه مهربانانه می‌خوانی آواز تازیانه‌های زمستان به […]