تمام مظالب نوشته شده توسط : مهدی عرب عامری

درباره مهدی عرب عامری

چگونه تاب آورم ندیدن طلوع چشم‌های تو که بی طلوعشان، روز بسان شب و شب لبریز درد خواهد بود   چگونه بر هم نهم پلک‌های باران خورده را که پیکاریست سخت، میان حسرت‌های من و خاطرات تو و سپاه خاطرات، سپاهی‌ست بی‌سردار   چه بی رمق طلوع می‌کند خورشید تو گویی شرم بر شانه‌هایش سنگین است و […]

پاییز، فصل موسیقی خاموش برگ‌ها فصل دلهره‌های ناگهانی فصل رقص اشک‌ در باران فصل دلتنگی‌های بی‌حساب و کتاب پاییز، فصل هفت رنگ فصل عشق‌های بی‌انتها فصل تب‌دار بی‌تابی فصل آغاز مچاله شدن در خواب چگونه دوستت نداشته باشم که سرشار ز حادثه‌‌های هر روزی پاییز، زیبا پادشاه من چه مهربانانه می‌خوانی آواز تازیانه‌های زمستان به […]

قلب چندین بار محکم به قفسه سینه زد. هر بار محکم‌تر از دفعه قبل. مرد ابتدا تلاش کرد که بی‌محلی کند. با خودش می‌گفت «خودش خسته می‌شود و دست می‌کشد، مانند دفعات پیش». اما اینبار قلب مصمم‌تر از نوبت‌های پیشین بود. دست بردار نبود. مرد که کم‌کم عصبی می‌شد، سر و صورت خود را خاراند. […]

  من لبانت را که طعم شهد یاس کوچه‌های کودکی دارد، دوست می‌دارم من دو چشمت را که آرش‌وار درمی‌نوردد مرزهای اشتیاقم را، دوست می‌دارم دوست می‌دارم کلامت را، چونکه شیرین است در این تلخ‌کامی‌های تقدیر رقم خورده من سرانگشتان دستانت که چون شه‌زاده‌های قصه‌های کودکان خواب می‌رقصند بر بازوان خسته و پیرم، دوست می‌دارم سینه‌ات را […]

پاییز نه مهر، نه آبان، نه آذر است پاییز من روزهای بی‌تو بودن است روزهایی که خاطرات تو بیشتر ز تو مونسم شوند   پاییز من بوم نقاشی هفت رنگ نیست بوم بی‌رنگ‌ است، بوم پوسیده که تابش نیست نوازش‌های هیچ مژگان را   پاییز من، تنش تب‌دار صدایش محو نفس‌هایش بریده، سخت دلش بی‌تاپ بی‌جان […]