دست نوشته

۰۸دی ۱۳۹۶

در کوچه‌های تردید

دستم به دامن توست

هر جا که می‌رود دل

هر جا که می‌روی تو

 

من سایه‌ی تو هستم

در پیش و پس روانم

رحمی نمای بر من

دوری گزین ز ظلمت

 

آغوش من اگر سرد

دستان من اگر زخم

گرم است هر دم من

با بوسه‌های نابت

 

جانم رهاست امشب

زیرا که چشم و دستت

چون رهنمای شب‌ها

در پیش روست امشب

 

گر راه عاقلان را

فردا به پیش داری

روحم ستانده‌ای تو

جانم ستان، بی شک

 

من تردید را زدودم

از جان خسته خویش

با من بمان تا دور

تردید خود رها کن

۲۰آذر ۱۳۹۶

وقتی که اشک‌های من بی اثر شدست

آه و نگاه خسته‌ام

چون قطره‌ای میان خاک، بی‌ثمر شده‌ست

دیگر چه انتظار از کلام سرد من

در نزد آن یار چشم و گوش بسته، بی‌قدرتر شده‌ست

۱۸آذر ۱۳۹۶

آشوب آن دو چشم، خواهد ماند بر سینه‌ام به یادگار

با یاد آن، مست می‌شوم سحر

دیوانه‌ام به شام

با مهر سینه‌ات

افسوس روزگار تل بسته بود ولی

هجرت به سینه‌ام  نیشتر شده‌ست

من تازه جان گرفته بودم به دست تو

پژمرده شد امید

وقتی که رفت دست تو از دست بی‌توان

ویرانه‌‌ای بُدم در دست روزگار

آباد کردمی

ویرانه‌تر شدم در راه پر فراق

برگرد سوی من

اما دم که خواستی

من مست و منتظر، تا روزهای دور

۰۴آذر ۱۳۹۶

بی تاب و بی قرار و  خسته‌ام، ای روزگار سخت

از من گذر

چون روزهایی که سرشار عطر یاس بود

چون باد از پیش من گذر

 

بی تاب گشته‌ام

در تاریکی زلال شبهای انتظار

گویی که سحر گشته است تقدیر بی رمق

با ترس و اضطراب، با وحشت و سراب

راهی که پیش پای من است را مزه می‌کنم

 

بی ریشه دیوارهای پشت سر

پشتش سپاه خشمگین باد

بی‌انتها و پر ز خار و سنگ راه‌های پیش رو

بی تاب پای من

 

ای روزگار سخت دستم رها کن و بگذر ز روح من

اینجا بهار را به انتظار ننشسته‌ام

۰۱آذر ۱۳۹۶

در دل دارم رازی مگو

جز به درختان راه

که هزار بار گریسته‌ام

بر سینه این سربازان استوار

که زیبا و زدلنشین با برگ‌های خویش

نوازش می‌دهند دردهای من

هر روز بر پشت من‌ زنند با شاخه‌های خود

گویند «استوار باش

چون ما نمان به راه

چون فاتحان آوردگاه عشق قدم گذار بر سینه‌ی فراخ راه

تا لرزد به زیر پای تو این پر غرور و مست

این تشنه به خون عاشقان صبر»

گویم به هر کدامشان به نجوا سخن

«من فاتحی بی‌غنیمتم

پر درد ز زخمهای روزگار

بی مرکب، بی زره

بی خود، بی سلاح

من آمدم ز رزمی غریب

که در آن فاتحش بی وصال است

پشت بر خاک خورده‌اش در وصال

اکنون چگونه قدم گذارم در این سراب راه بی‌انتها»

۰۹آبان ۱۳۹۶

آغوش من از تو خالی

لبریز یاد روزهای با تو بودن است

این بی‌تو بودن و آن یادهای تو

چون داغ بر سینه‌ام یادگار مانده است

این روزهای بی‌بوسه‌ها تو

چون پر عذاب برزخی بی‌سرانجام و تار

نومید به روز قیامت به انتظار مانده است

هر روز که خواب می‌رود از چشم‌های خسته‌ام

انگار خواب تو در دیدگان من

چون استخوان شکسته‌ای درون زخم

از‌ سال‌های درد، یادگار مانده است

امید برفت و جایش بداد به تاول‌های‌‌ بی‌شمار

این ره‌دراز و پای، چون آن درخت پیر بی بار و‌ بر خشک مانده است

هان ای کلید دار قلب دردمند و‌ خسته‌ام

بعد از تو هر چه گشت روز و‌شب

این قلب،‌‌ بی شهد چشم‌های تو قفل مانده‌ ‌است

هر چند جان من سرشار اشتیاق توست

عمری‌ست آغوش سرد من در وصال تو، ناکام مانده است

۰۲آبان ۱۳۹۶

گم کرده راه و بی‌تاب منم در پیچ و تاب گیسوان تو

بیشتر ز پیش پریشان مکن گیسوان خویش، روزگار من

مقصود من لبان و آن دو چشم مست، رهنما

چشمت مبند بر دو چشم لبریز اشتیاق، تاریک مکن روزگار من

دستم بگیر و مرا تا خود ببر به مهر

من در زمستان خویش گرفتار مانده‌ام

آغوش گرم خود مکن دریغ از این منتظر اسیر در خیال

هر آرزو به معدوم صبح مست می‌شود روا

امشب که صبح آخرین هست پشت در

آغوش گرم خویش را تو کن سجده‌گاه من

با من بمان و آرام کن مرا که بی‌تاب‌تر ز زلف تو

قلب من است و آن دو چشم و لبان من