دست نوشته

۳۱شهریور ۱۳۸۹

هر زمان که تصمیم می گیرم در مورد ۸ سال جنگ ایران و عراق صحبت کنم، سرشار می شوم از ترس شعار زدگی، سرشار می شوم از ترس اینکه مبادا کسانی رو تایید کنم که لایق نیستند، سرشار می شوم از اینکه نکند در خیل کسانی قرار بگیرم که  با سنگ جنگ رو به سینه زدن، به جایی رسیدند.

اما یک بار هم که شده برای دقایقی فراموش کنیم، فراموش کنیم که چقدر از حق شهروندی برخورداریم، فراموش کنیم که چه می‌ خواستیم و چه شد، فراموش کنیم که سهم بعضی ها از شجاعت عکس یادگاری با کلاشینکف خالی از گلوله است، فراموش کنیم که ریش بعضی ها ریشه ها رو به بند کشید، فراموش کنیم که به لطف تدبیر بزرگان باید نون تو خون بزنیم، فراموش کنیم که از عنایت حکومت مداران فقر، فحشا، جنایت و نا امیدی در حال رشد تصاعدی تو مملکت، فراموش کنیم که بعضی جنگ رفته و نرفته از کنار جنگ از فرش به چنان عرشی رسیدند که دیگر قادر به دیدن ما فرشیان نیستند. قبول دارم سخت اما برای لحضاتی فراموش کنیم و چشم ببندیم بر هرچه عقده و کینه اجتماعی و حکومتی که در وجودمون رشد کرده.

حالا به این فکر کنیم که دشمن به کشور حمله کرده و قصد دارد سه روز بعد در طهران شام پیروزی رو کوفت کنه، فکر کنیم به آن آدمهایی که حاضر نشدند خرمشهر چند روز زودتر سقوط کنه، حتی به قیمت جون خودشون، فکر کنیم به آدمهایی که تو فرنگ داشتند زندگیشون رو می کردند اما وقتی باد خبر دست درازی رو بعثی ها رو براشون برد راهی ممکلتشون شدند و سر از خاکریز درآوردند، فکر کنیم به آدمهایی که برای اینکه تا صبح نشده معبری رو باز کنند،  تا صبح نمی خوابیدند و اگر صبح می‌شد و معبر باز نمی شد برای جریمه خودشون معبر رو با خوابیدن رو مینها باز می کردند، فکر کنیم به پزشکی برای اینکه مجروحش، زنده بمونه، ماسک ضد شیمیایی خودش رو روی صورت اون قرار میده، فکر کنیم به پیر زنی که وقتی هر سه پسرش شهید شدند، شوهر پیرش رو راهی جبهه کرد، فکر کنیم به شهادت پدر در آغوش پسر، شهادت پسر در آغوش پدر، به شهادت برادر کنار جسد برادر، فکر کینم به جوانهای اون موقع که بعد از موجی شدن، نقص عضو یا قطع نخاع شدن سالهاست که تو بیمارستان یا آسایشگاهها اسیر انتظار مرگ هستند و فکر کنیم و فکر کنیم و فکر کنیم.

حالا من و شما که رگ گردنمون بالا میزنه اگر کسی بخواهد مردونگی ما رو لگد مال کنه، من و شما که شب خوابمون نمی برد اگر به حرف زوری تن در بدیم، من و شما که دلمون غنج می رود وقتی می خوانیم که فلان سردار فلان دوره تارخیی با چند تا سرباز جلوی سپاهیان روم، مصر و اعراب مقاومت کرد، من و شما که عزت معاصرمون دکتر مصدق که نفت رو چنگ اجنبی درآورد، چگونه می توانیم  چشمانمون رو بر این ۸ سال بندیم.

۲۹شهریور ۱۳۸۹

چند روزی است که قصد کرده بودم در باب موضوعی از موضوعات جاری مملکت مطلبی بنویسم که هر گاه عزمم جزم می شد به لطف بزرگان موضوع جدیدی در این مملکت علم می شد که من را در انتخاب سوژه دچار تردید می کرد. اما پس از چند روزی  کلنجار تصمیم  گرفتم که در باب تعدادی از آن ذهن مشغولی ها، هر چند کوتاه در فشانی کنم! و از آنجا که عقل این حقیر در درک منطق حاکم بر این نکات و مباحث عاجز است، آنها را “در عقل چو منی نگنجد” نامیدم و شاید از این پس با این عنوان مطاب بیشتری بنویسم.


درعقل چون منی نگنجد یکم: چند هفته پس از تحریم های سازمان تحت سلطه شیطان بزرگ، سازمان ملل، هر از گاهی از در بین برنامه های صدا و سیما می شنیدم که: “ما در این خودکفا شدیم و در آن مستقل و تحریم را به یاری دولتمردان به فرصت تبدیل نمودیم و خدا را شکر که ما را تحریم کردند و تا باشه از این تحریم ها”.

اما آنچه که در عقل چون منی نمی گنجد این است که حالا که ما می توانیم در طی چند هفته شاخ غول را بشکنیم چرا باید زور بالا سرمان باشد و حتما تحریم شویم تا نفت فرد اعلا تولید کنیم. نمی شد این همه پالایشگاهی که در طی این چند هفته برای تهیه بنزین درجه یک آماده شدند از چهار سال پیش آماده می کردیم. حتما باید تحریم می شدیم! که اگر قرار است با تحریم دشمنان پیشرفت کنیم می فرمودید همه با هم آن شب ها به جای الله اکبر گفتن، داد می زدیم: “سازمان بیشترش کن، تحریم بیشترش کن”

در عقل چون منی نگنجد دویم: آقا این کشیش بی خردی که گفت قرآن رو آتش بزنند، دیدید عجب هزینه هایی رو دست دولت مکرمه ما گذاشت. این همه راهپیمایی، تابلو، بیلبورد و از همه مهتر  هزینه تولید برنامه های تلوزیونی و هزینه ماموریت و ساندیس و کیک. می دونید با این هزینه چه کارهای فقر زدایی می شد انجام داد. تازه خدا هم راضی تر بود.

اما آنچه که در عقل چون منی نمی گنجد این است که آمریکا با این همه ادعا هنوز نفهیمده است اگر هفته ای یکی از کشیش های آمریکایی اعلام کنند که شهرودان آمریکایی قرآن ها را آتش بزنند هزینه تحمیلی به ایران بیش از  هزینه تحریم های مصوبه سازمان ملل است. تازه خودش هم کمتر هزینه می کند و هم دولت ما سرش به راهپیمایی گرم است و نمی تواند سه سوته نفت اکتان زیر صد تولید نمی کند که بهد دهن کجی کند به  آمریکا که خودکفا هم شدیم! جاییت بسوزد.

در عقل چون منی نگنجد سیم: دیگه همه کم و بیش در جریان این کتیبه کوروش مادر مرده هستند و می دانند که قرار است مدتی در ایران مهمان دولتمردان باشد.  همه هم از تمام جزئیات دعوا بر سر چفیه انداختن رو گردن مجسمه کورش، اختلاف علما بر سر ملی گرایی و دین گرایی کوروش، مقایسه کوروش با پیامبران و نفی این بنده خدا به خاطر آزاد گذاشتن مردم بلاد بابل در بت برستی، هستید و من چیزی بیشتر نمی گویم.

اما آنچه در عقل چون منی نمی گنجد این است که چرا کوروش را در جایگاه پیامبری می بینند اما در کشوری که نوه دختری پسر عمه یک امام، مقبره شیک و گاهی لوکس دارد چرا این بینوا آرامگاهش نمور شده!!!. چرا سران دولت، کوروشی رو تکریم می کنند که می گفت ملت رو نباید بزور وادار کرد که برند بهشت(دست از بت پرستی بردارند) اما همین دولت تا تک تک ما رو با حوری بهشتی همبستر نکنند راضی نمی شوند. می بینید که هر از گاهی گشت ارشاد، گشت نسبت، گشت نوامیس و انواع دیگر گشت ها را برای هدایت ما به کار می گیرید. ما که راضی به زحمت این عزیزان نیستیم.

در عقل چون منی نگنجد چهارم: تا حالا به مصاحبه های دولتمردان دقت کردید. دیدید شبی که می آیند در تلوزیون برای مصاحبه و گفتگوی خبری، روزش چندتایی پروژه افتتاح می کنند وهمچین خسته و کوفته از سر مراسم افتتاح پروژه می آیند صدا و سیما. مثلا همین دیشب یکی از آقایان در برنامه گفتگوی خبری شبکه دوک که در مورد طرح تحول اقصادی بود طی نیم ساعتی که من بیننده این برنامه بودم دو بار فرمودند ما یک پروژه داشتیم برای …. که اتفاقا امروز عملیاتی شد. و برای تنوع یک بار هم هر فرمودند که ما یک طرحی داشتیم که از فردا بهره برداریش شروع می شود.(ظاهرا دوستان این پروژه فکر می کردند برنامه مصاحبه برای امشب بوده است.)

اما آنچه در عقل چون منی نمی گنجد این است که چرا در این استانداردهای مدیریت پروژه و  مدیریت طرح هیچ رابطه ای اعم از مستقیم یا غیر مستقیم بین زمان خاتمه پروژه با زمان مصاحبه تلوزیونی مدیران دولتی وجود ندارد. این استانداردها، حتما باید توسط این مدیران دولتی ما بازنگری شود وگرنه دیگر بلاد از تکنیک های افتتاح پروژه در روز مصاحبه بی نصیب می مانند.

به امید آنچه در عقل چون منی نمی گنجد های دیگر

۲۵شهریور ۱۳۸۹

دیشب به امید اینکه مثل همیشه از کارهای مهران مدیری لذت ببرم سه قسمت اول سریال قهوه تلخ رو خریداری کردم. علاوه بر این لذت همیشگی، دلایل عدم پخش سریال از تلوزیون ایران، بیشتر من رو مجاب کرد که در حمایت از گروه تولید کننده این مجموعه رو بخرم و بشم یکی ازمشتریان هفتگی این سریال.

همیشه سریالهای گذشته این کارگردان طناز به چندین قسمت نیاز داشت تا مسیر خودش رو پیدا کنه و قصه اش به قوامی که باید برسه. اما در مقام مقایسه، سه قسمت اول مجموعه قهوه تلخ خیلی پخته تر از سه قسمت های اول دیگر مجموعه های ساخته شده توسط مهران مدیری بود. به نظر من دلیلش این بود که تو این سه قسمت مهران مدیری نقشی جز کارگردانی نداشت و این تمرکز کاری باعث شد بیننده در همین سه قسمت به نحوه مطلوبی با فضای قصه آشنا بشه و بازیگران هم زود تر به نقش خود برسند.  اما این موضوع اصلا ربطی به دلایل نوشتن این پست نداشت، چرندی گفتم و پا در کفش منتقدین بی غرض کردم و بگذریم.

چیزی که دیشب من رو به اندازه یا شاید بیش از خود سریال جذب کرد، صحبت های اولیه کارگردان دوربین دوست بود. انتظار داشتم  کارگردان قهوه تلخ در مورد دلایل عدم پخش سریال در تلوزیون صحبت کنه که نکرد. بیشتر می خواست برای فروش سریال تبلیغ کنه که آره خونه هدیه میدیم  با وسایل و هزاران جوایز نقدی دیگر. در عین طنازی و سادگی این کار را انجام داد و به گونه ای جلوه کرد که اصلا بلد نیست در مورد کالایی تبلیغ کنه. به نظر من شیوه بسیار تاثیر گزاری از تبلیغ رو انخاب کرد. ای داد! پام رفت تو کفش مشاوران تبلیغاتی و بازم رفتم جاده خاکی!

اصلا ولش کن! لپ مطلبی که خواستم بگم که ظاهرا نمیشه که بگم، این بود که مهران مدیری گفت: جون من سریال قهوه تلخ رو کپی نکنید و کپی نخرید، تا هم با کیفیت ببنید، هم جایزه بگیرید. شاید می خواست بگه که نگفت، کپی نکنید و اصل بخرید تا فروش کنه تا حال صدا و سیما بیشتر گرفته بشه!

پس جون من کپی نکنید و کپی هم نخرید.

۲۱شهریور ۱۳۸۹

بر آن باور بودم تعرف صف(در اینجا صفی از انسانها) عبارت است از ” مکانی که افراد در یک خط ایستاده منتظر خدمتی مانند مشتمال دلاک یا کالایی مانند روغن و بنزین هستند و بر این اصل استوار است هر کس زودتر وارد صف شود زودتر به خدمت یا کالایش می‌ رسد”.

اما غروب روز شنبه ۲۰ شهریور ماه  هجری شمسی ۱۳۸۹ مصادف با تعطیلی یک روز پس از عید فطر که به لطف لج و لجبازی دولت مکرمه و مجلس منوره نصیب گردیده بود، به همراه اهل منزل راهی منطقه دربند در شمال تهران بودیم، مجبور شدیم در صفی طولانی در میدان تجریش منتظر تاکسی قرار بگیریم. برای مدتی منتظر تاکسی ماندیم تا تعدادی تاکسی و ماشین شخصی آمدند و آن طرف خیابان توقف نمودند و  هنور ماشین کامل متوفق نشده رانندگانشان داد زدند: “دربند، مجسمه ۱۰۰۰ تومن”!!! نگاهی به تابلو ایستگاه تاکسی کردم. قیمت مصوب سازمان مقتدر تاکسیرانی ۳۵۰ تومان بود. یکی از منتظران در صف گفت:” آقا چه خبره ۱۰۰۰ تومن! حالا اگر ۵۰۰ تومن بود یک چیزی، چه خبره ۱۰۰۰ تومن!”. یکی از رانندگان که همچین سیبیلش پرپشت تر از دیگر رانندگان بود با لحنی طلب کارانه گفت: ” مسیر بسته‌است! بنزین لیتری ۴۰۰! ماشین‌ های خطی هم نیستند! حالا خود دانید!”

مردم در صف نگاهی به هم کردند و بعد گروهی از میان و انتها و بعضی هم از ابتدا به سمت ماشین‌ها روانه شدند. گروهی هم چون ما که قصد پرداخت پول زور نداشتند همچنان در صف ماندند. خلاصه ماشین ها رفتند و ماشین های دیگر آمدند و قصه تکرار شد. چندین نوبت این ماجرا چنین رقم خورد. ما که دیدیم هر کس که زودتر حاضر می شوند پول زور دهد زودتر از صف خارج می شود و اگر بخواهیم بیشتر بمانیم اگر علفی زیر پایمان سبز نشود دست کم این شب تعطیل که از عنایت دولت خدمتگزار نصیب گردیده از کف می رود. پس از پاره ای مذاکرات با اهل منزل و حساب کتاب موجودی جیبمان تصمیم گرفتیم خود را برای ماشین بعدی گرم کردیم. ماشین بعدی که آمد پیش از آنکه راننده فشاری بر حنجره آورد و دیگران از نقاط مختلف صف دو دو تاشان چهارتا شود، سوار ماشین شدیم.

در بین راه  به این ماجرا کمکی تفکر کردم  و حاصل آن و مشاهداتم دو مطلب را بر من روشن شد

یکم! اگر راننده گفت مسیر بسته است حتما بسته نیست، دویم! صف عبارت است از ” مکانی است که افراد در یک خط ایستاده منتظر خدمت مانند مشتمال دهی دلاک یا کالایی ماند روغن و بنزین هستند و بر این اصل استوار است هر کس که زودتر پول زور بدهد زودتر به خدمت یا کالایش می‌ رسد.” دست کم در بلاد ما که این گونه است.

۱۳شهریور ۱۳۸۹

در خیر و برکات دیدار دوستان و بستگان اعم از سببی و نسبی حرفی نیست که اگر بی غرض باشیم، متفقیم که همنشینی با یاران شفیق کیفی دارد که مگو و مپرس. حال بماند که از لطف دولت‌های کریمه  و گرانی و گرفتاری و مزید بر آن، بحران چند ساله اقتصاد جهانی که البته به قول جناب رئیس‌ الرئسا در قیاس با بلاد فرنگ کمترین اثر را بر سفره های مردم داشته، دیگر نه دل و دماغی مانده و نه جان و مالی برای دیدار یاران و بزرگان. که اگر زمانی را رخصت یابیم و شپش در جیبمان پشتک وارو نزد تا ظهر روز تعطیل می‌خوابیم که خستگی از تن فراری دهیم که شش روز پیش رو را باید بسان قاطر جان کنیم. هر چند رفاقت ما و شپش ها چنان است که مجبوریم به اضافه کاری حتی در روز تعطیل.

دور نشویم از اصل غرض که مواهب مرگ آشنایان است و تاثیر آن بر صله رحم. حال که گرفتاری های روزمره رخصت نمی‌دهد به دیدار رفقا، این مرگ و میری که گاهی سراغ اطرافیان ما می آید گره گشای این مشکل شده. حتی اگر قسمت نشد که در مراسم تشیع جنازه آن تازه درگذشته شرکت کنیم به لطف مراسم سه و هفت که تازگی ها به لطف با کلاس شدن مردم  یک کاسه هم شده همه را یکهو می بینیم. مثلا این حقیر که قریب به۲۴ ماه است به قصد دید و بازدید به دیدار مادربزرگ ها و پدربزرگ مشرف نشد‌ه ام، در طی این مدت به لطف حضرت ازرائیل برای بیان همدری با دوستان و آشنایان در غم عزیز به خاک رفته چندین بار به زادگاه خود سفر کرده ام و از این رهگذر سرکی به همه زده ام. علاوه بر پدر بزرگ و مادر بزرگ‌ ها، هم پسرخاله‌ها را دیدم و هم دایی و هم رضا را و بسیار دیگر را که اگر غیر از این بود محال بود توفیق زیارتشان.

بر من مسلم است که اگر جناب ازرائیل راه قریه ما را گم کند علاوه بر مشکلات افزایش جمعیت * ما نیز از فیض انجام وظیفه نسبت به دستبوسی بزرگان و دیدار دوستان بی نصیب می‌شویم و هی برای توجیه مجبور به ناسزا پرانی به زمانه که این نیز از گناهان کبیره‌ است.  خلاصه کاهی که دلم برای کسی تنگ می شود می گویم

“بکش ای اجل از شهر ما گاهی

ندیدم من دوستان را دو ماهی”

پی‌ نوشت
*که البته بر طبق بررسی های رئیس الرئسا افزایش جمعیت نه تنها مشکل نیست که باعث خیر است و حیاتی برای هر مملکت. حتما مابقی ممالک نمی فهمند که غیر این می گویند.