شعر

۱۸مهر ۱۳۹۶

درمان همه دردهای من خنده‌های توست

آرامش روزهای پر تبم طعم لبان توست

با من بمان در این جهان، که تاریک گشته‌ام

خورشید بی‌غروب زندگی‌ام، چشمهای توست

۱۷مهر ۱۳۹۶

چگونه تاب آورم ندیدن طلوع چشم‌های تو

که بی طلوعشان، روز بسان شب

و شب لبریز درد خواهد بود

 

چگونه بر هم نهم پلک‌های باران خورده را

که پیکاریست سخت، میان حسرت‌های من و خاطرات تو

و سپاه خاطرات، سپاهی‌ست بی‌سردار

 

چه بی رمق طلوع می‌کند خورشید

تو گویی شرم بر شانه‌هایش سنگین است

و من دستهای التماس خویش دراز می‌کنم به سوی شب

«بمان!

تقدیر طلوع چشمهای او را ز من دریغ کرده‌است»

 

 

 

۱۵مهر ۱۳۹۶

پاییز، فصل موسیقی خاموش برگ‌ها

فصل دلهره‌های ناگهانی

فصل رقص اشک‌ در باران

فصل دلتنگی‌های بی‌حساب و کتاب

پاییز، فصل هفت رنگ

فصل عشق‌های بی‌انتها

فصل تب‌دار بی‌تابی

فصل آغاز مچاله شدن در خواب

چگونه دوستت نداشته باشم

که سرشار ز حادثه‌‌های هر روزی

پاییز، زیبا پادشاه من

چه مهربانانه می‌خوانی آواز تازیانه‌های زمستان به گوش درخت

چه مادرانه سیلی می‌زنی بر صورت کودکان فال فروش

چه دلسوزانه کوچ می‌دهی پرستو از این شهر پر ز دود

تو چه مهربانی پاییز

چگونه دوستت نداشته باشم

۰۶مهر ۱۳۹۶

 

من لبانت را که طعم شهد یاس کوچه‌های کودکی دارد، دوست می‌دارم

من دو چشمت را که آرش‌وار درمی‌نوردد مرزهای اشتیاقم را، دوست می‌دارم

دوست می‌دارم کلامت را، چونکه شیرین است در این تلخ‌کامی‌های تقدیر رقم خورده

من سرانگشتان دستانت که چون شه‌زاده‌های قصه‌های کودکان خواب می‌رقصند

بر بازوان خسته و پیرم، دوست می‌دارم

سینه‌ات را دوست می‌دارم، چون سجده‌گاه گاه و بی‌گاه روزهای نا‌امیدی

و آغوش تو را از هر بهشتی که بشارت داد‌ه‌اند پیغمبران از سالهای دور تا نزدیک، بیشتر دوست می‌دارم

 

لیک افسوس، سهم تقدیر جهان بر پیشانی پژمرده‌ام تلخ است و  تاریکی

نیست آنها که دوست‌تر می‌دارم ز جان، در طالع تابوت‌وار من

تو با من مهربان‌تر باش

گر که دوست می‌داری مرا چون روزهای پیش

نقشی بکش از نور در تقدیر این نومید

 

هر چه خواهی بگیر از من، تو مختاری

هر چه می‌خواهی دریغ کن از من، تو فرمانده

و من فرمانبر بی چون و چرایت تا ابد مانم

لیک، به غیر از  چشم‌ها و کلام خویش

 

من به شوق طلوع چشمهایت روز را می‌کنم آغاز

به تکرار کلام تو، نفس‌ را می‌کشم در بند،‌ می‌کنم آزاد

کفر اگر گفتم، تو بخشا گناه من

من چشمان و کلامت را، از تو بیشتر دوست می‌دارم

 

۰۴مهر ۱۳۹۶

پاییز نه مهر، نه آبان، نه آذر است

پاییز من روزهای بی‌تو بودن است

روزهایی که خاطرات تو بیشتر ز تو مونسم شوند

 

پاییز من بوم نقاشی هفت رنگ نیست

بوم بی‌رنگ‌ است، بوم پوسیده

که تابش نیست نوازش‌های هیچ مژگان را

 

پاییز من، تنش تب‌دار

صدایش محو

نفس‌هایش بریده، سخت

دلش بی‌تاپ

بی‌جان است، پاییزم

 

نه شوق کودکان را باورش باشد

نه امیدی، تو گویی محو، در کولبار سرد و سنگینش

هر آنچه با خود آوردست

همه دردست‌، همه حسرت

همه بی‌تابی روزی‌ست، که دستانم  چون شاخه‌های بید می‌رقصید

در پیچ و تاب گیسوان نرم و رقصانت

***

پاییز نه مهر، نه آبان، نه آذر است

پاییز من روزهای بی‌تو بودن است

حتی اگر به شوق روز نو

بنامندش بهار، مردمان شهر

۰۴مهر ۱۳۹۶

خبری از تو نیست و من بی‌تاب

ترسم که روزگار خوش باشد

برده‌باشی مرا از یاد

و حتی خاطرات خویش با من را

می‌ترسم!

روز دیگر که مرا بینی

با دو چشمت که روزگاری شهد شعرهایم بود

تلخ‌تر ز زهر مرا گویی

“تو را با من چه کاری هست؟

می‌شناسم من تو را آیا؟

ره گم کرده‌ای در شهر؟

پیرمردی یا که تنهایی‌ نشسته‌ست بر گیسوان و صورت سرخت؟

برو زین شهر

در شهر جایی نیست

برای شاعری کز شعرهای خویش هم طرد است”