شعر

۲۵شهریور ۱۳۹۶

ای سیاهی، ای شب

زودتر برس از راه

ترک خورده‌ست بغض پیر

بیا که فاش نشود بی‌تابی چشم‌های تار

بیا که دگر نه تاب سکوت است نه جان فریاد

دگر نه نای رفتن است نه امید برای ماندن

بیا ای محرم اسرار

بیا که روزهای این شهر صورتکی‌ست

میراث باقی ‌مانده از پدران رفته در خاک

بیا که تنها حقیقت نهفته در این شهر دروغ‌های جاری خیابان است

بیا و‌ مرا در آغوش بگیر

که چشمهای من لبریز درد

و‌بغض سرد من اکنون شکسته‌ست

۲۴شهریور ۱۳۹۶

چه زیباست صدای آب و چه بی‌تاب

آنگاه که تنیده می‌شود در صدای تو

چه دلبراست خورشید و چه خندان

وقتی از میان گیسوان تو سرک می‌کشد بر سیاهی چشم

 ناز می‌کند نسیم

وقتی که با نفسهای تو همراه می‌شود 

آرام می‌شود زمین

وقتی که با  نوازش سرانگشتان تو در خواب می‌شود

آری جهان زییاتر شود از جهان، اگر 

تو خویش را دریغ نکنی از جهان خویش

 

۲۴شهریور ۱۳۹۶

چه تعبیر مضحکی‌ست از قدرت

پرتاب موشک بر سینه‌ی بی‌پناه دریا

در چشمانت نگرند و عاشق نشوند، اگر توانند

تو را عاشق کنند، اگر توانند