صفحه اصلی

۱۳مرداد ۱۳۸۹

زنی هرزه

کمی زیبا

و مردی نیم ‌لخت و مست

بتی خالی و گیلاسی که پهلویش ترک خورده‌ست

صدای گرم ساز و بوسه‌های ناز

شب است اینجا

و می‌دانم بسان صبح

کسی غلطیده در خون است

و در کنجی زنی آرام

به تیغ تیز برانی نوازش می‌دهد خود را

۱۳مرداد ۱۳۸۹

هنوز هم گربه سیاه

پشت در اتاق

با چشم‌های خمار الماس گونه‌اش

لم داده است به پشت.

در آن سوی در

یک اسیر در زنجیر

در انتظار ساعت مرگ

به تکرار لحظه‌‌ها نشسته است.

۱۳مرداد ۱۳۸۹

در غروب شهر

فقط سرود تازیان به گوش می‌رسید

نه مرد به زیر بوسه‌های درد نفس می‌کشید

نه زن

مرده کودکش به سینه می ‌فشرد

۱۳مرداد ۱۳۸۹

قفس! ناقوس بی فریاد

قفس! قاموس تنهائی

قفس! قانون تاریکی

تو زندانبان زندانی، مشو تسلیم این تقدیر

بخوان

بخوان نام تبر بر تار و پود این سکوت سخت

قفس! قفس بگشا، بیرون‌ آ از این تندیس تو خالی

۱۳مرداد ۱۳۸۹

زوزه‌های گرگ

بارش آبی گوارا بر تن یک ترس

و امشب هم صدای زوزه می‌آید

صدای نوبت یک مرگ

***

زاده افریته وحشت، ماده گرگ!

آغلم خالی، دلم از نفرتی مملوست

روزگاری آغلم پر بود

نای من پر شور

روزگاری سفره‌ من بوی تنهایی نمی‌فهمید

روزگاری، روز من روشن چو باران بود

تا آن شب

صدای نای نمرودی رسید از ره

صدای زوزه‌های گرگ

صدای توبه‌ای شاید

ولی افسوس

۱۳مرداد ۱۳۸۹

ابتدا زمین را آفرید، خداوندگار

و بی دمی استراحت گیاه را

و حیوان را از پی آن و پی در پی، بی آنکه لحظه‌ای بیارامد.

نوبت رسید به انسان، انسان را آفرید، بی آنکه لختی بیاساد.

و درد را از پی انسان، معنا داد.

از آن روز تا امروز، هزاران سال خداوند در آرامش به استراحت نشسته است