صفحه اصلی

۱۳مرداد ۱۳۸۹

حسرت

مرداد ۱۳, ۱۳۸۹ شعر

یاد آن روز که گاهی دل من چون لب تو می‌خندید

آتشی بر دل حسرت زده‌ام افکندست

آنچنان داغ و کبود، گرکه آبی ننشانی به پیشانی من

باید از خاک سراغ تن تب دار و نحیفم گیری

***

خاطرت هست، آن زمان روز و شبی

که سراپای وجودم رقصان، تو بگو سایه تاریک تنت،

در پیت بود روان

چشم من خیره به چشمان و لبت

منتظر تا که بگویند، بخند

منتظر تا که بگویند، ببار

***

حال، آن همشیره‌ی مرگ

حسرتی داد به اندازه‌ی تقدیر جهان، همه بر دوش دلم

حال، دو سه روزی‌ست فراموش شده‌ست

خنده از این دل حسرت زده و تاریکم

چاره‌ای نیست دگر، فردا روز

باید از خاک سراغ تن تب دار و نحیفم گیری

۱۳مرداد ۱۳۸۹

از درون ابرهای تیره و وحشی

دانه‌های تازه و شفاف و صیقل خورده چون الماس

کز درون هر کدامش می‌توانی زندگی یابی

پیشکش می‌شود از آسمان تا خاک

 

خاک! تو گویی کودکی در انتظار سینه‌های مادرش بی‌تاب

به امیدی کز درون سینه‌اش روید هزاران دانه‌ی مشتاق

گستراند دستهایش را بسان بالهای باز

 

باغبان، گل، درخت پیر همسایه، پرستو، مردمان شهر

چو خاک تیره و تاریک به قدری و امیدی می‌برند از دانه‌های آسمانی سهم

کوچک خانه‌ی ما هم، در و دیوار و سققش سهم کوچی دارد

گل قالی ما هم کنار کاسه‌هامان سیراب می‌گردد

فقط گاهی تکه‌ای گچ ز سقف می‌ریزد

و مادر باز با لبخند می‌گوید

باز باران، باز رحمت

۱۳مرداد ۱۳۸۹

تقدیم به داریوش مهرجویی برای فیلم طهران تهران

باز باران با ترانه

با گوهرهای فراوان

می‌خورد بر بام خانه

می‌چکد از سقف خانه

قطره‌های نرم باران، گاه بر صورت من، گاه بر گلهای قالی

ای خدای مهربانم

لطف عالی مستدام است

لیک باشد آن حواست

خانه‌ی ما خیس آب است