صفحه اصلی

۰۲آبان ۱۳۹۶

گم کرده راه و بی‌تاب منم در پیچ و تاب گیسوان تو

بیشتر ز پیش پریشان مکن گیسوان خویش، روزگار من

مقصود من لبان و آن دو چشم مست، رهنما

چشمت مبند بر دو چشم لبریز اشتیاق، تاریک مکن روزگار من

دستم بگیر و مرا تا خود ببر به مهر

من در زمستان خویش گرفتار مانده‌ام

آغوش گرم خود مکن دریغ از این منتظر اسیر در خیال

هر آرزو به معدوم صبح مست می‌شود روا

امشب که صبح آخرین هست پشت در

آغوش گرم خویش را تو کن سجده‌گاه من

با من بمان و آرام کن مرا که بی‌تاب‌تر ز زلف تو

قلب من است و آن دو چشم و لبان من

۲۵مهر ۱۳۹۶

دلیر می‌شوم کنار تو

بی‌ترس در می‌نوردم سپاه آغوشت

و چه بی‌باک چشم‌های من خود ‌سپارد به دریای پر تلاطم چشم‌های تو

لیک با همه شجاعت شکست می‌خورد دلم

اگر نگاه تو، پشت کند بر سپاه دستهای من

۱۹مهر ۱۳۹۶

بی‌تاب گشت دل، چون آسمان شهر

ترک خورد بغض، در چشم‌های من

چشم‌های تار و آسمان سوگوار

هر یک به حزن‌ یکی زار می‌زدند

این یک به شوق شهد مردمی از سال‌های دور

آن یک ز شوق گنه در مردمان شهر

۱۸مهر ۱۳۹۶

درمان همه دردهای من خنده‌های توست

آرامش روزهای پر تبم طعم لبان توست

با من بمان در این جهان، که تاریک گشته‌ام

خورشید بی‌غروب زندگی‌ام، چشمهای توست

۱۷مهر ۱۳۹۶

چگونه تاب آورم ندیدن طلوع چشم‌های تو

که بی طلوعشان، روز بسان شب

و شب لبریز درد خواهد بود

 

چگونه بر هم نهم پلک‌های باران خورده را

که پیکاریست سخت، میان حسرت‌های من و خاطرات تو

و سپاه خاطرات، سپاهی‌ست بی‌سردار

 

چه بی رمق طلوع می‌کند خورشید

تو گویی شرم بر شانه‌هایش سنگین است

و من دستهای التماس خویش دراز می‌کنم به سوی شب

«بمان!

تقدیر طلوع چشمهای او را ز من دریغ کرده‌است»

 

 

 

۱۵مهر ۱۳۹۶

پاییز، فصل موسیقی خاموش برگ‌ها

فصل دلهره‌های ناگهانی

فصل رقص اشک‌ در باران

فصل دلتنگی‌های بی‌حساب و کتاب

پاییز، فصل هفت رنگ

فصل عشق‌های بی‌انتها

فصل تب‌دار بی‌تابی

فصل آغاز مچاله شدن در خواب

چگونه دوستت نداشته باشم

که سرشار ز حادثه‌‌های هر روزی

پاییز، زیبا پادشاه من

چه مهربانانه می‌خوانی آواز تازیانه‌های زمستان به گوش درخت

چه مادرانه سیلی می‌زنی بر صورت کودکان فال فروش

چه دلسوزانه کوچ می‌دهی پرستو از این شهر پر ز دود

تو چه مهربانی پاییز

چگونه دوستت نداشته باشم