صفحه اصلی

۰۸مهر ۱۳۹۶

قلب چندین بار محکم به قفسه سینه زد. هر بار محکم‌تر از دفعه قبل. مرد ابتدا تلاش کرد که بی‌محلی کند. با خودش می‌گفت «خودش خسته می‌شود و دست می‌کشد، مانند دفعات پیش». اما اینبار قلب مصمم‌تر از نوبت‌های پیشین بود. دست بردار نبود. مرد که کم‌کم عصبی می‌شد، سر و صورت خود را خاراند. از روی صندلی بلند شد. چند گامی با کلافگی در اتاق قدم زد. به سمت کلید برق رفت. لامپ کم‌ نوری را روشن کرد. با دو دست سرش را گرفت و با صدایی که همسایه‌ها نشنوند فریاد زد:

–چه مرگته؟ دوباره داری لگد می‌زنی چرا؟

قلب بدون اینکه توجه کند به فریاد مرد، به کار خود ادامه داد، حتی محکم‌تر و با سرعت بیشتر به سینه مرد می‌کوبید. مرد که حالا عصبانی بود،اینبار بدون اینکه دغدغه‌ی همسایه‌ها را داشته باشد، فریاد زد:

–هی! با تو‌ام. کر شدی؟  مگه بهت نمی‌گم آروم بگیر! به جای این لگد زدن‌ها بنال ببینم چه مرگته.

قلب که کمی از فریاد مرد ترسیده بود می‌خواست دست از کوبیدن بردارد اما برای اینکه مرد متوجه ترسش نشود چند بار دیگر هم، البته آرامتر، به سینه مرد کوبید و با لحنی طلبکارانه بر سر مرد فریاد زد:

-من چه مرگمه؟ خودت چه مرگته؟ دیگه شورش رو درآوردی. خسته شدم. فکر خودت نیستی نباش. درک! من چه گناهی کردم به پای توی بی‌وجود باید بسوزم.

مرد خودش رو رسوند به یکی از دیوارهای خانه. تکیه داد به دیوار. آرام زانوهایش را خم کرد و کم‌کم نشست روی زمین. پاهاش رو دراز کرد و سرش را روی سینه انداخت. تو گویی می‌خواهد قلب را ببیند. اما بیشتر از سر شرمساری و کلافگی بود. ته دلش به قلب حق می‌داد اما نمی‌خواست خودش را در موقعیت ضعف قرار دهد. با فریادی که آرامتر بود اما نه برای اینکه همسایه‌ها صدایش نشنوند گفت:

–چی میگی؟ درست حرف بزن ببینم باز چه مرگته؟

–من چه مرگمه؟ خودت چه مرگته؟ می‌بینیش دست و پایت رو گم می‌کنی و مضطرب می‌شی و من باید جور تو رو بکشم و باید چندین برابر طپش داشته باشم. یک روز نمی‌بینیش دلت تنگ می‌شه. یک روز! دیگه گندش رو در آوردی. بزار چند روز بگذرد بعد دلتنگی کن. اصلا جهنم به ساعت دلتنگی کن، من چرا باید جور دلتنگی تو رو بکشم و چندین برابر حالت عادی طپش داشته باشم. بهش فکر می‌کنی من باید طپش داشته باشم. فکر خوب می‌کنی من باید طپش داشته باشم. فکر بد می‌کنی من باید طپش داشته باشم. دلم خوش بود  روزی۶ ساعت می‌خوابی، من اون موقع استراحت می‌کنم. اما توی لعنتی هم هر شب خوابش رو می‌بینی. خواب می‌بینی ببین، چرا من باید دچار طپش بشم. تازگی هم که قصد نابودی خودت و من رو داری و ترک خواب کردی. با این روند یا خودت رو نابود می‌کنی یا من رو. خودت به درک! من رو نابود نکن. چرا ساکتی حرف نمی‌زنی؟ خفقان گرفتی؟

قلب که دید صدای مرد نمی‌آید کمی ترسید. نگران شد. با صدایی آرامتر گفت:

– ببین من رو. اون که گفت تو رو ترک نمی‌کنه. اون که گفت دوستت داره، عاشقته. خره! گفت عاشقته. اون که گفت هر اتفاقی بیفتد هوای تو رو داره. دیگه چه مرگته؟

همچنان صدایی از مرد نمی‌آمد. دیگر حتی تکان هم نمی‌خورد. قلب دیگر مضطرب شده بود. فریاد زد:

-مرد! مرد! مرد خوبی؟ صدام رو می‌شنوی؟ اصلا غلط کردم. هر کاری دوست داری بکن. من هم چشمم کور هر جور لازم باشه طپش خواهم داشت. اعتراضی هم ندارم. فقط حرف بزن لعنتی. تکون بخور.

مرد همچنان ساکت بود و بی‌حرکت. قلب هم که دیگر ناامید شده بود و آگاه از آنچه اتفاق افتاده، دچار طپش شد. اینبار بیش از دفعات قبل. می‌خواست هر طور شده مرد را تکانی دهد اما دیگر دیر شده بود. حالا قلب بود و یک خواب ابدی و آرام.

۰۶مهر ۱۳۹۶

 

من لبانت را که طعم شهد یاس کوچه‌های کودکی دارد، دوست می‌دارم

من دو چشمت را که آرش‌وار درمی‌نوردد مرزهای اشتیاقم را، دوست می‌دارم

دوست می‌دارم کلامت را، چونکه شیرین است در این تلخ‌کامی‌های تقدیر رقم خورده

من سرانگشتان دستانت که چون شه‌زاده‌های قصه‌های کودکان خواب می‌رقصند

بر بازوان خسته و پیرم، دوست می‌دارم

سینه‌ات را دوست می‌دارم، چون سجده‌گاه گاه و بی‌گاه روزهای نا‌امیدی

و آغوش تو را از هر بهشتی که بشارت داد‌ه‌اند پیغمبران از سالهای دور تا نزدیک، بیشتر دوست می‌دارم

 

لیک افسوس، سهم تقدیر جهان بر پیشانی پژمرده‌ام تلخ است و  تاریکی

نیست آنها که دوست‌تر می‌دارم ز جان، در طالع تابوت‌وار من

تو با من مهربان‌تر باش

گر که دوست می‌داری مرا چون روزهای پیش

نقشی بکش از نور در تقدیر این نومید

 

هر چه خواهی بگیر از من، تو مختاری

هر چه می‌خواهی دریغ کن از من، تو فرمانده

و من فرمانبر بی چون و چرایت تا ابد مانم

لیک، به غیر از  چشم‌ها و کلام خویش

 

من به شوق طلوع چشمهایت روز را می‌کنم آغاز

به تکرار کلام تو، نفس‌ را می‌کشم در بند،‌ می‌کنم آزاد

کفر اگر گفتم، تو بخشا گناه من

من چشمان و کلامت را، از تو بیشتر دوست می‌دارم

 

۰۴مهر ۱۳۹۶

پاییز نه مهر، نه آبان، نه آذر است

پاییز من روزهای بی‌تو بودن است

روزهایی که خاطرات تو بیشتر ز تو مونسم شوند

 

پاییز من بوم نقاشی هفت رنگ نیست

بوم بی‌رنگ‌ است، بوم پوسیده

که تابش نیست نوازش‌های هیچ مژگان را

 

پاییز من، تنش تب‌دار

صدایش محو

نفس‌هایش بریده، سخت

دلش بی‌تاپ

بی‌جان است، پاییزم

 

نه شوق کودکان را باورش باشد

نه امیدی، تو گویی محو، در کولبار سرد و سنگینش

هر آنچه با خود آوردست

همه دردست‌، همه حسرت

همه بی‌تابی روزی‌ست، که دستانم  چون شاخه‌های بید می‌رقصید

در پیچ و تاب گیسوان نرم و رقصانت

***

پاییز نه مهر، نه آبان، نه آذر است

پاییز من روزهای بی‌تو بودن است

حتی اگر به شوق روز نو

بنامندش بهار، مردمان شهر

۰۴مهر ۱۳۹۶

خبری از تو نیست و من بی‌تاب

ترسم که روزگار خوش باشد

برده‌باشی مرا از یاد

و حتی خاطرات خویش با من را

می‌ترسم!

روز دیگر که مرا بینی

با دو چشمت که روزگاری شهد شعرهایم بود

تلخ‌تر ز زهر مرا گویی

“تو را با من چه کاری هست؟

می‌شناسم من تو را آیا؟

ره گم کرده‌ای در شهر؟

پیرمردی یا که تنهایی‌ نشسته‌ست بر گیسوان و صورت سرخت؟

برو زین شهر

در شهر جایی نیست

برای شاعری کز شعرهای خویش هم طرد است”