صفحه اصلی

۲۵شهریور ۱۳۹۶

ای سیاهی، ای شب

زودتر برس از راه

ترک خورده‌ست بغض پیر

بیا که فاش نشود بی‌تابی چشم‌های تار

بیا که دگر نه تاب سکوت است نه جان فریاد

دگر نه نای رفتن است نه امید برای ماندن

بیا ای محرم اسرار

بیا که روزهای این شهر صورتکی‌ست

میراث باقی ‌مانده از پدران رفته در خاک

بیا که تنها حقیقت نهفته در این شهر دروغ‌های جاری خیابان است

بیا و‌ مرا در آغوش بگیر

که چشمهای من لبریز درد

و‌بغض سرد من اکنون شکسته‌ست

۲۴شهریور ۱۳۹۶

چه زیباست صدای آب و چه بی‌تاب

آنگاه که تنیده می‌شود در صدای تو

چه دلبراست خورشید و چه خندان

وقتی از میان گیسوان تو سرک می‌کشد بر سیاهی چشم

 ناز می‌کند نسیم

وقتی که با نفسهای تو همراه می‌شود 

آرام می‌شود زمین

وقتی که با  نوازش سرانگشتان تو در خواب می‌شود

آری جهان زییاتر شود از جهان، اگر 

تو خویش را دریغ نکنی از جهان خویش

 

۲۴شهریور ۱۳۹۶

چه تعبیر مضحکی‌ست از قدرت

پرتاب موشک بر سینه‌ی بی‌پناه دریا

در چشمانت نگرند و عاشق نشوند، اگر توانند

تو را عاشق کنند، اگر توانند

۲۰شهریور ۱۳۹۶

نزدیک آی و سرت بر سینه‌ام بگذار

به اندازه‌ی یک نفس، سلاح چشمهای مست خویش در نیام کن

گوش کن

به زجه‌هایی که هر لحظه بیشتر در آغوش خاموشی فرو 

می‌روند

نهفته است داستانی در این زجه‌ها

داستان تاول‌های رسیده و راهی دور و پر ز سنگ

داستان لبهای ترک خورده و سراب 

داستان فردای پیش‌رو

***

درنگ کن، دمی بیشتر

گوش بسپار به ناله‌های ناموزون این محصور

که شب در راه است و سرشار درد

و تابی نمانده است برای دوش کشیدن دردهای شبی دیگر

شب نزدیک است

درنگ کن، دمی بیشتر

***

شبی دیگر در حال گسترانیدن چادر بی‌ستاره‌اش بر سر شهر است

بیچاره چشم‌ها

آرام خویش به شب‌های پیش داده‌اند

 و ناگزیر از به نظاره‌ نشستن اسیری غرق در خون

که خود بر حصار می‌کوبد

و در زجه‌هایش، عاشقانه مرگ را صدا میزند

***

اکنون تویی و سکوت