صفحه اصلی

۲۰تیر ۱۳۹۱

دوران راهنمایی ناظمی داشتیم که بسیار اصرار داشت که همه مسائل را کدخدا منشانه رفع و رفو کند! مثلا اگر یک روز از بد حادثه یکی از دوستان هوس می‌نمود که  یک سیلی، آن هم با کف دست تف خورده نثار صورت مبارک شما کند و شما بعد دوتا گردش درجا و تحلیل موقعیت خود، احتمالا با بغض، به سمت ناظم  می‌رفتید و شکایت می‌کردید، ایشان سعی می‌کرد با جملاتی این معنای فلسفی را به شما منتقل کند که “در هر برخورد، جنگ و دعوایی دو طرف ماجرا درصدی از تقصیر را دارند”. و از آنجا که پیش از گفتن این جمله‌ی کلیدی چند هندوانه تربیتی زیر بغلتان جاداده بود، شما مجبور بودید ژست متواضعانه به خود بگیرید و تایید کنید که احتمالا شما هم تقصیری داشتید وگرنه دوست شما مگر آزار دارد یا با شما پدر کشتگی که چنان کرده است. خلاصه اینکه همیشه در هر مسئله‌ای کم یا زیاد، شما مقصر بودید!

حال سالهاست که من با هر رفتار کدخدا منشانه نگران حقی هستم که ضایع می‌شود! دلم می‌سوزد به حال صورتی که از درد سیلی، زردی خود را سرخی داده. دلم ریش است از غرور ترک خورده که زیر یک تواضع احمقانه خود را پنهان می‌کند.

ترا به جان آنکه دوست دارید، کمی هم به حقیقت فکر کنید!

۱۰تیر ۱۳۹۱
محمد مهدی، پسر احمد، و رفیقش

محمد مهدی، پسر احمد، و رفیقش

محمد مهدی، سمت راست، دو روزی میزبان ما بود، مهمان بودن تو روستان زیبای چوله، میهمان محمد مهدی بودن، خیلی لذت بخش بود

۱۵اردیبهشت ۱۳۹۱

حمید وقتی دید که من دارم از فرقون و بیل عکس می‌گیرم با لحنی حق به جانب و کمی ناراحت، گفت:” چرا از اونا عکس می‌گیری، بیا دو تا عکس هم از این گل‌ها بگیر”

حمید بچه مشهد، باغبون و نگهبان یک محوطه گلکاری شده در تفاطع یادگار امام و شیخ‌فضل‌الله است. چندین بار موقع برگشت به خونه دیده بودمش که به کار مشغوله. دیروز بالاخره تصمیمم رو عملی کردم و در محل کارش پیاده شدم. دوست داشتم ازش چندتا عکس بگیرم اما برای اینکه من رو پس نزنه شروع کردم به گرفتن عکس از بیل و فرقون‌هایی که همیشه موقع رد شدن از آنجا به چشمم می‌آمد، به امید اینکه سر صحبت رو باهاش باز کنم. حمید هم رفت میان چمن‌ها نشست و مشغول ورانداز کردن من . یک چند دقیقه‌ای گذشت. حمید وقتی دید که من دارم از فرقون و بیل عکس می‌گیرم با لحنی حق به جانب و کمی ناراحت، گفت:” چرا از اونا عکس می‌گیری، بیا دو تا عکس هم از این گل‌ها بگیر”. بهش گفتم حتما اما از خودت هم باید عکس بگیرم! خندید. چندتا عکس بی هدف از گل‌ها انداختم و رفتم به سمتش. دو متریش نشستم و در حین گپ زدن چندتا عکس ازش گرفتم. هر چند زیاد با هم صحبت نکردیم، اما همون چند جمله‌ هم حس خوبی بهم داد. حمید از من قول گرفت که حتما یکی از عکس‌ها رو چاپ کنم و براش ببرم. احتمالا تو این هفته دوباره بهش سر می‌زنم!

۰۵اردیبهشت ۱۳۹۱

شاید یادتان باشد! تا چند سال پیش اگر درخیابانهای شهرتان قدم می‌زدید، هر چند صدمتر یک بشگه آب بود که هر صبح پر ار قالب‌های یخ و آب می‌شد. کنارش هم یک لیوان، زنجیر شده به بشگه‌. به همت یک مغازه‌دار، از لطف یک کاسب قدیمی محل، هیچ عابری از هیچ محلی تشنه رد نمی‌شد. اگر خاطر شریفتان باشد، روی بعضی از این بشگه‌ها جملاتی هم نوشته شده بود:

قربان لب تشنه حسین، سلام بر حسین، جانم فدای ساقی کربلا و ….

اما حالا، اون بشگه‌ها رو از خیابان‌ها جمع کردند، جاب آنها، یک فوج بطری پر از آب رفته تو یخچال مغازه‌ها. روی بطری‌ها هم نوشته:

آب معدنی فلان، تهیه شده از چشمه‌های کوه بهمان، قیمت ۳۰۰۰ ریال!

برداشت آزاد!