صفحه اصلی

۰۸بهمن ۱۳۸۹

اگر یادتون باشد زمان پرداخت مالیاتها بود که صنف طلا فروش پاش را کرد تو یک کفش و گفت که من مالیات نمی دم. بعد دولت گفت باید بدی. هی از این اینها اصرار و از آنها انکار. بعد طلا فروشها برای اینکه مالیات ندهند، کرکره ها را کشیدند پایین و رفتند خانه که ندهند. دولت اومد پشت یک میز و از طلا فروش ها خواست که بیایند پشت میز بدون ترس از دادن . مشورت کردند که چه کسی باید این مالیات را بدهد. کی بده، کی نده، من نمی دم، تو بده، همه به یک توافق رسیدند که چه کسی بدهد. سپس همه خوشحال برگشتد سرکارشون. دولت رفت به سفرهای استانی و طلا فروش هم کرکره را داد بالا. در رسانه ملی هم از این توافق عظیم و ناشی از فهم دو طرف کلی تعریف و تمجید کرد.

دیروز من در یک طلا فروشی بودم که متوجه شدم علاوه بر طلا که گرمی ۳۵۹۱۵ تومان(به قیمت دیروز) و ۷ درصد سود که پایین ترین نرخ سود بازار است و مزد ساخت که بسته به نوع جنس و ظرافت آن متفاوت است، تازیگی ها ۳ درصد مالیات از خریدار اخذ می شود.

تازه آنجا بود که فهمیدم ملت هستند که باید مالیات بدهند و مثل همیشه وقتی دعوا شد سر دادن و ندادن یک چیز، این ملت بودند که دادند.

۱۶دی ۱۳۸۹

“دستمال کاغذی دارم، دستمالهای فال دار. دونه ای پونصد تومن، همین هفتا مونده، کسی هست که یک دستمال از من بخره؟”

یاد صحبت های آن مقام مسئول سازمان حج و زیارت افتادم که با غرور می گفت که این سازمان قصد دارد که در دوره ۶ ماه حج عمره بیش از ۸۰۰۰۰۰ نفر را از ایران اعزام کند. وقتی این را شنیدم یادم افتاد که برای حج تمتع هم بیش از ۱۴۰۰۰۰ نفر امسال از ایران عازم عربستان شدند. با یک حساب خوشبینانه شاید هم ساده لوحانه اگر بگوییم هر نفر برای حج واجب ۱۰۰۰۰۰۰ تومان و برای حج غیر واجب ۵۰۰۰۰۰ تومان هزینه می کند، روی هم در هر سال ۵۴۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ (پانصد و چهل میلیارد) تومان برای حج در ایران هزینه می شود.

“دستمال کاغذی دارم، دستمالهای فال دار. دونه ای پونصد تومن، همین چهارتا مونده، کسی هست که یک دستمال از من بخره؟”

ساعت ۱۱ شب بود و دختر همچنان در واگنهای مترو در حال فروش دستمال بود. شاید اگر فقط از آن ۵۴۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تومان، کسی بهش ۱۰۰۰ تومان می داد اون الان مجبور نبود با صدای سرشار از خستگی فریاد بزند:”دستمال کاغذی دارم، دستمالهای فال دار. دونه ای پونصد تومن، همین دوتا مونده، کسی هست که یک دستمال از من بخره؟”

مرام این دختر از خیلی از حاجی ها بیشتر بود! چون وقتی آخرین دستمال رو فروخت، پولش رو به نابینایی داد که داشت تو واگنها راه می رفت و ساز می زد. ۵۰۰ تومان به نابینا داد و از واگن پیاده شد و من ازش دور شدم بدون اینکه دستمالی خریده باشم!

۲۹آذر ۱۳۸۹

امیر مهرانی دوست خوبم از من دعوت کرده که در برنامه خاطره‌هایی برای شادگویی شبانه یلدا شرکت کنم. به من به خودم اجازه نمی دم که اطاعت امر نکم اما دوستانی که من رو از قدیم تر می شناسند می دونند که من تو این مناسبتها چیزهای دیگری می بینم که با این دستور امیر خان کمی در تضاد است. اما امر، امر امیر مهرانی و ما باید بگیم چشم! آن موارد رو هم در بلاگ مترسک باد می آید خواهم نوشت

      1. شرکت یک پروژه ملی رو تو یک مناقصه برنده شده بود و من هم با تهدید به استعفاء شرکت رو مجبور کردم من رو هم در تیم این پروژه قرار بدهد. من شدم مسئول شبکه ساختمان پروژه. پس از مدتی من احساس کردم تیمی که خدمات سیستمهای مدیریت پروژه شامل SharePoint و MS Project Server را ارائه می دهد کمی در پشتیبانی قصور می کند. زیر آب آنها را زدم و با اینکه تا آن روز با این سیستمها آشنا نبودم، مسئول این سیستمها شدم. بعد از مدتی دیدم که مدیر مالی پروژه داره کم کاری می کند پیشنهاد دادم که کارش رو به من بسپارند، که سپردند. سپس احساس کردم که کارشناس کنترل پروژه کارایی لازم رو ندارد بهش پیشنهاد دادم که تا قبل از اینکه زیر آبش رو بزنم تقاضای تغییر سمت کند. ایشان شد تحلیلگر و من کارش رو دست گرفتم. حالا پام باز شده بود تو تیم مدیریت پروژه اما هنوز راضی نبودم. هر روز گیر می دادم که در جلساتی که تیم تحلیل با کارفرما برگزار می کنند وقت هدر می دهیم، مدیر پروژه اختیاراتم رو زیاد کرد و کا اجرای بیشتری بهم داد. اما پس از مدتی تصمیم گرفتم که بشم معاون مدیر پروژه و نفر دوم یک پروژه ملی. مشکلی وجود داشت معاون فعلی، مدیر عامل شرکت هم بود. اما من سه ماه از شروع پروژه نگذشته بود که از مسئول شبکه رسیدم به سمت مدیر اجرایی پروژه(معاون مدیر پروژه).
      2. در دوران دانشگاه من دانشجوی درس خونی نبودم. در دو ترم پیاپی دو درس متفاوت با یک استاد(که خدا رحمتش کند) داشتم. و هر دو امتحان رو برگه سفید دادم. هر دو بار هم موقع تصحیح برگه خالی استاد فرستاده بود دنبالم و من پیچوندم و نرفتم و ایشان هم مرام گذاشت به من هر دو بار ۱۰ داد. ترم بعد هم با این بزرگوار درس داشتم . دیدم درسش راحت است و  خوندم تا با این درس معدلم رو از مشروطی دور کنم. اگر مشروط می شدم از دانشگاه اخراج می شدم. قبلا هم اخراج شده بودم و با کلی دردسر مجوز تحصیل مشروط رو گرفته بودم. خلاصه من این درس رو خوندم و در حد نمره ۲۰ امتحان دادم. باز هم استاد فرستاد دنبالم و من اینار رفتم. استاد بزرگوار برگه من رو برداشت و بدون معطلی نمره ۱۰ داد و گفت تو هنوز به من ۱۰ نمره دیگه بدهکاری!
      3. من تا سال ۷۹ با کامپیوتر هیچ گونه تعاملی نداشتم و حتی برای اینکه از این بابت خجالت می کشیدم  وارد سایت دانشکده نمی شدم. اصلا هم دوست نداشتم کتاب دستم بگیرم و برم تو سایت و شروع کنم به یادگیری، یجوری بود! بهمن ۷۹ رفتم کتابخانه مرکزی دانشگاه(که هم دانشکده ایهام من رو نبینند) و ۲۰۰ تومان دادم برای یک ساعت کار با کامپیوتر. مسئول سایت Login کرد . ویندوز ۲۰۰۰ بود( این رو بعدها فهمیدم) . موس رو با ترس و لرز دستم گرفتم و حرکت دادم رو آیکون IE( این رو هم بعدها فهمیدم). کلیک کردم و صفحه اول Yahoo( این رو هم)  اومد. هیجانزده شدم. ۴۵ دقیقه این صقحه رو دیدم و نمی دونستم باید چکار کنم. ۴۵ دقیقه فقط مانیتور را نگاه کردم. کلافه شدم و عصبی. بلند شدم که برم و خدا رو شکر کردم که کسی متوجه این IQ من نشد. دم در مسئول سایت بهم گقت: آقا ببخشید! من بعد ساعت اداری کلاس خصوصی کامپیوتر دارم، اگر دوست داشتی…. حرفش تمام نشده من شرمسار زدم بیرون.

۲۹آذر ۱۳۸۹

امشب می خواستم که یکسری از عکسهای که تازه گرفته بودم رو تو بلاگ بزارم که سخنان احمدی نژاد مانع شد. ایشان در برنامه تلوزیونی اخیر خود فرمایشاتی داشتند که حیفم آمد هر چند کوتاه به آن نپردازم. در مورد منطق و ادبیات ایشان من در جایگاهی نیستم که نظری بدهم. مردم خودشان قدرت تحلیل دارند و متوجه هستند اما ذکر چند نکته ضروری می باشد.

    1. ایشان در قسمتی از سخنان خود این گونه فرمودند:

این پولی که به حساب مردم ریختیم پول ویژه است؛ مملکت ما مملکت امام زمان (عج) است همه چیز متعلق به امام زمان و بیت المال است. ‌این پول امام زمان و بابرکت است این پول زمینه رشد جامعه است و پول حلال و پاک است بنابراین مراقب باشیم که این پول خراب نشود که دیگر اثر ندارد.

من متوجه نشدم ایشان چرا باید خود را در جایگاهی ببیند که مردم را  از حرام کردن پول یارانه ها برحذر کند. اصلا به چه حقی ایشان متصور می شود که پولهای ما حرام است و باعث حرام شدن پول امام زمان می شود. اگر این پول امام زمان است بهتر است ایشان دخالت نکنند. خودمان با اماممان کنار می آییم.

  1. ایشان در جای دیگری از سخنهایشان فرمودند که با ۲۰۰۰۰۰۰ تومان در ماه می شود در تهران با رفاه مناسبی زندگی کرد. آخر یکی به این برادر عزیز بگوید که مگر چند درصد از کارگران و کارمندان این شهر بیش از ۱۰۰۰۰۰۰ تومان حقوق دریافت می کنند؟ چقدر بیش از ۵۰۰۰۰۰ تومان؟  مگر فراموش کرده اند که حده اقل حقوق امسال کمی بیش از ۳۰۰۰۰۰ تومان در ماه است. برادر! شاید منظورت ۲۰۰۰۰۰ تومان بوده ؟
  2. امروز سر هر میدان مهم تهران کلی نیروی انتظامی مستقر بود. هر چند جای برادران لباس شخصی خالی بود اما آدم یاد حوادت پس از انتخابات می افتاد. دوست عزیز! جناب آقای احمدی نژاد شما که این همه از ما تشکر کردید، چرا مسئله را نظامی کردید؟ شما که گفتید ما فهیم هستیم! پش چرا گزمه فرستادی ؟ شاید ترسیدی ما نفهم شویم؟ به خدا این روال که بزور مردم را وادار به سکوت کنی و سپس به خاطر سکوتشان از آنها تشکر کنید صورت خوشی ندارد؟ نزدیک است به دروغ! می دانی که چیست؟

خیلی دلم پر بود! خالی شدم

۰۱آذر ۱۳۸۹

دموکراسی واقعی به این معناست که هر فردی بدون این که به قدرتی وابسته باشد و حتی با هر سطحی از تحصیلات، بتواند به مناصب بالا دست یابد. این نظر ژاک رانسیر، نویسنده کتاب «نفرت از دموکراسی» است. این اثر به‌تازگی در ایران منتشر شده است

چند روز پیش با خبر شدم که دوست خوبم محمد رضا شیخی محمدی، کتاب نفرت از دمکراسی را وارد را  ترجمه  و  منتشر کرده است. هنوز خودم کتاب رو کامل مطالعه نکردم اما پیشگفتار کتاب به اندازه کافی جذاب بود که وادارم کند به شما هم خواندن این کتاب را سفارش کنم.

ژاک رانسیر این کتاب را در سال ۲۰۰۵ منتشر کرد. او که گرایش نئومارکسیستی دارد، در کتابش دموکراسی غرب به سردمداری آمریکا را زیر سوال برده است. رانسیر معتقد است در دمکراسی‌های غربی، حاکمان وابسته به اصحاب قدرت، ثروت یا مذهب‌اند و افکار عمومی مردم را به سمتی سوق می‌دهند که خودشان تمایل دارند.

هر چه تلاش کردم که پیشگفتار کتاب را خلاصه کنم، نتوانستم خودم را به حذف جمله ای کنم بنابراین تصمیم گرفتم که متن کامل پیشگفتار را در اینجا بنویسم وتوصیه کنم حتما این مطلب و کل کتاب را بخوانید.


زن جوانی که با روایت تعرضی خیالی خواب از چشم فرانسوی‌ها می‌رباید[۱]؛ دختران نوجوانی که از برداشتن حجاب خود در مدارس امتناع می‌کنند؛ کسری بودجه‌ی تامین اجتماعی؛ مونتسکیو، ولتر و بودلری که در کتاب‌های دبیرستانی، راسین و کُرنی را از تخت به زیر می‌کشند؛ حقوق‌بگیرانی که برای حفظ نظام بازنشستگی خود دست به تظاهرات می‌زنند؛ مدرسه‌ی بزرگی که شعبه‌ای موازی برای جذب دانش‌آموز تاسیس می‌کند؛ اوج‌گیری شوهای “تلویزیون- واقعیت”[۲]، ازدواج همجنس‌گرایان و تولیدات شبیه‌سازی شده. تلاش برای پی بردن به آن‌چه که رویدادهایی تا به این حد پراکنده را گردهم می‌آورد، بی‌ثمر است. پیش از این، ده‌ها فیلسوف یا جامعه‌شناس، سیاست‌مدار یا روانشناس، روزنامه‌نگار یا نویسنده، کتاب به کتاب، مقاله به مقاله، برنامه به برنامه، پاسخ را ارائه کرده‌اند. می‌گویند تمام اینها نشانه‌های یک بیماری‌اند، تمام اینها معلول‌ یک علت‌اند. علتی که دموکراسی نام نهاده شده است، یعنی حاکمیت امیال بی‌پایان افراد در یک جامعه‌ی توده‌ای مدرن.

باید از سر تعمق نگاهی به ویژگی منحصر به فرد عنوان این کتاب انداخت. نفرت از دموکراسی بی‌شک چیز جدیدی نیست و بنا به یک دلیل ساده، قدمتی به اندازه‌ی خود دموکراسی دارد: خود این واژه مصداق نوعی نفرت است؛ واژه‌ای که در ابتدا نوعی دشنام در عصر یونان باستان بود و برساخته‌ کسانی که شاهد فروپاشی هر گونه نظم مشروع در حکومت فرومایه‌ی انبوه مردم[۳] بودند. به زعم تمام کسانی که فکر می‌کردند قدرت به‌طور مشروع زیبنده‌ی کسانی است که یا اصالت خانوادگی دارند یا شایستگی، این واژه مترادف واژه‌ی بیزاری باقی مانده است. امروزه، هنوز هم به زعم کسانی که شریعت الهی را به تنها رکن مشروع برای سامان‌دهی جوامع انسانی بدل کرده‌اند چنین موضوعی صدق می‌کند. بی‌شک خشونت ناشی از این نفرت هنوز هم بحث روز است. با این حال، چنین خشونتی موضوع این کتاب نیست، آن‌ هم به یک دلیل ساده: من هیچ چیز مشترکی با منادیان خشونت ندارم، پس هیچ بحثی نیز با آنها باقی نمی‌ماند. ادامه مطلب

۱۱آبان ۱۳۸۹

در کتاب درسی تعلیمات دینی یکی از سالهای تحصیلی درسی داشتیم به عنوان “مسخره گر سخت کیفر می شود”. یادم هست در این درس چنان مسخره گر تقبیح شده بود و چنان به عذاب الهی بشارت داده شده بودند، که من که شاید از روی کم خردی گاهی دیگران را مسخره می کردم متحول شده و توبه کردم. آنقدر این درس روی من تاثیر داشت که من عنوانش را هنوز فراموش نکردم. اما فکر می کنم باید در این مورد کمی در کتب درسی تجدید نظر شود.

در چند سال اخیر سیاستی در صدا و سیمای کشور باب شده است که در آن از مسخره نمودن فلان رئیس جمهور به دلیل اینکه به یک زن گفته است که ” شما بهتر است شوهر نکنید” گرفته تا مسخره نمودن فلان وزیر امور خارجه که در کنفرانس خبریش طپق زده دریغ نمی کنند. گاهی هم برنامه های طنز که نه هجو بر روی آنتن می رود شامل تصاویر سران کشورهای غرب و شرق به غیر از کشورهای آمریکای لاتین که بر آنها صداهایی گذاشته شده تا این افراد را احمق و نالایق معرفی کنند. مسخره نمودن سیاستمدارن داخلی که در خلاف جهت حرکت دولت حرکت می کنند که هیچ، آن به قدر زیاد یافت می شود. تازگیها هم پیشرفت نموده و به غیر از سیاستمداران مربی فوتبال و سرباز را هم مورد عنایت قرار می دهند. فردا، پس فردا هم نوبت به مردم عادی آن کشورها می رسد.

حال آن نوجوان ۱۰ ساله که مخاطب این رسانه ملی می باشد آیا به این نتیجه نمی رسد مسخره کردن کار بدی نیست، زیرا در کانالهای ماهواره ای که مامان و بابا او را از آنها منع می کنند و او از روی کنجکاوی آن را مشاهده می کنم نه کسی را مخسره می کنند، نه به کسی فحش می دهند. اما در شبکه های خودمان! جدا از اینها دولتمردان ما هم در این چند سال اخیر در این امر پیش قدم بوده و جامعه را هدایت می کنند که چه روشی بهتر است.

امیدوارم که این درس از کتب درسی حذف شده باشد نا نوجوان ما علاوه بر بد اخلاقی به تعارض اجتماعی هم دچار نشود.

۰۹آبان ۱۳۸۹

در عقل چون منی نگنجد یکم: امروز من شنیدم که در صدا و سیمای محترم هم فریاد می زنند که اگر کالایی گران شود به نفع طبقه محروم جامعه است(در این لحظه مجری تو چشمهای من ذل زده بود)!!! برهان هم آورد که اگر گران شود خوب کمتر مصرف می شود، و زمانی که کمتر مصرف شود، یعنی صرفه جویی که این نیز خود باعث پیشرفت مملکت می شود. به رسم حماقت سعی در باور این در فشانی ها داشتم اما…

اما آنچه در عقل چون منی نمی گنجد این است که اگر دوستان که این برهان قاطع را به دوش می کشیند چرا چندی پیش به هر میکروفن بی ربطی  که می رسیدند می فرمودند : ” گرونی کدومه، کی گفته گرونی قرار بیاد این دورو برا، اینها همش حرف بد خواهاست” به هر حال ما که نفهمیدیم که کدوم را باور کنیم. البته شاید حکایت خبر رسانی این دوستان حکایت خبر رسانی مرگ یکی از آشنایان است که باید اول زمینه را چید سپس گفت که فلانی مرده است.

در عقل چون منی نمی گنجد دویم: امروز در خبرها داشتیم که دانشگاه علوم پزشکی ایران منحل و بخشهای مختلف آن بین دو دانشگاه علوم پزشکی تهران و شهید بهشتی تقسیم شد و هدف از این عمل که ظاهرا به دستور مستقیم خانم وزیر صورت گرفته است، افزایش بهروری در ارائه خدمات به ماهاست که با تمرکز بیشتر قرار است صورت بگیرد. دست گلشون درد نکند اما…

اما در عقل چون منی نمی گنجد این است که اصولا نمی شد این دانشگاه باشد و خدمات به ما بهتر شود، یعنی این دانشگاه مانع خدمات به ملت می شد؟ البته امیدوارم حکایت این انحلال، حکایت سمت مشاور دهان و دندان در وزارتخانه نباشد که ایشان تشخیص دادند که این سمت رو تو چارت سازمانی جا بدهند. تو چارتی که جایی برای مشاوره قلب و عروق و کودکان و … وجود ندارد. شاید تو اون زمینه ها استادند و همین بحث دهان بود که  تا قبل از وزارت درسشون به آنجا نرسیده بود و اصلا ربطی به بند کردن دست همسر محترمشون در وزارتخانه ندارد.