صفحه اصلی

۰۸آبان ۱۳۸۹

یک مدت هست که نتونستم مطلبی رو تو این بلاگ بنویسم یعنی حسش نبود، یا اگر بود من متوجه حضور منحوسش نشدم. شاید به نوعی دچار بی تفاوتی شدم، کلا برام مهم نبود که چرا؟ چرا چی؟ خوب چرا هر چی! اصلا چرا باید به چراها اهمیت داد؟ اصلا مهم نیست که چرا غروب تو ترافیک جانکاه این شهر پر از تحریک تهران عمر می سوزونیم، یا چرا بعد اون همه حرف که می گفتند این هدف دار کردن یارانه ها گرونی نمی آورد حالا هی تو تلوزیون می گویند گرونی باعث صرفه جویی و صرفه چویی باعث پیشرفت مملکت می شود. یا اصلا چرا باید …..(اینجاش رو سانسور کردم آخر نمی شود به این دوستان زیر ۱۸ سال اعتماد کرد  و با یک علامت ۱۸+ هر حرفی رو نوشت) و کلا حال ور رفتن با این چرا ها را نداشتم. شاید به قول وجدانم حسش نبود ادای روشنفکرها رو دربیارم. به هر آدم نیاز دارد که گاهی به جای روشنفکر بودن، آدم بیخودی باشد.

حالا اینها رو هم نوشتم  نه اینکه الان چرا ها مهم شدندها، نه ابدا، فقط خواستم در جریان باشین!

۲۵مهر ۱۳۸۹

صبح یک روز به ظاهر زیبا،‌ شاد و سرخوش به امید یک روز خوب از خانه زدم بیرون. در واقع می خواستم ادای این آدما رو که هی می گویند روز رو شاد و با لبخند آغاز کنید تا ببینم اثری دارد یا خیر.

رسیدم به ایستگاه تاکسی. یک ماشین جلوی پام نگه داشت و همین که می خواستم سوار ماشین شوم، راننده یک ماشین دیگر در هنگام رد شدن از کنار ایستگاه تاکسی کمی سرعتش رو کم کرد و با صدای بلند به راننده‌ای که برای من نگه داشته بود فحش داد.” مرتیکه الاق سوار، تو باید گاری سوار شی، نه ماشین”. و بعد سرعتش رو زیاد کرد و رفت.

سعی کردم بروی خودم نیارم که چیز خاصی اتفاق افتاده، سوار شدم و ماشین حرکت کرد. راننده که حالت مودبانه‌ ای به خودش گرفته بود و سعی می کرد که به مسافران القاء کند که خودش را در سطحی نمی بیند که جواب راننده ناسزا گو را بده، با پیچ رادیو آنقدر بازی کرد تا رسید به یک کانال رادیو که ظاهرا برنامه فرهنگی داشت. مجری از قول معاون وزیر فرهنگ حرفی را نقل کرد و به معاون مذکور  که پشت خط تلفن بود، سلام داد و از ایشان خواست در مورد مطالب نقل قول شده صحبت کند. اما معاون گرامی نه گذاشت نه برداشت، گفت:”شما غلط می کنید از قول من این اراجیف رو می گید، اونا غلط کردند که این اراجیف رو نوشتند، ….” یاد بلدوالملک افتادم و حسابی از برنامه فرهنگی کیفور شدم.

یکی از مسافران به راننده گفت که می خواهد پیاده شود، مسافر پیاده شد و پولش که درشت بود رو به راننده داد. راننده پول مسافر را که دید مثل اینکه یاد فحش های راننده ناسزا گو افتاده باشد، با چهره‌ای بر افروخته داد زد:”آخه بی همه چیز من اول صبحی پول خوردم کجا بود، می مردی پولت رو خورد می کردی، گوسفند” پول رو پرت کرد بیرون از ماشین و راه افتاد. تو راه هم تا مقصد من حسابی خواهر و مادر مسافر پول درشت را مورد عنایت قرار داد آنهم با ذکر جزئیات و موقعیت!

نگاهی تو کیف پولم کردم و خوشحال از اینکه پول خورد دارم. با افتخار کرایه تاکسی را دادم و پیاده شدم. هیمنکه پیاده شدم دیدم دو نفر اونور خیابون دارند با هم دعوا که نه به هم ناسزا می گویند.نفر اول: ” خواهر ….، مادرت رو …..، ” نفر دوم هم که می خواست کم نیاره:” اگر من امشب زنت رو…. مرد نیستم. مادر….” خلاصه تا اینکه به قدری دور شوم که صدایی نشنوم حسابی کلمات قصار شنیدم.

رسیدم محل کارم و یک چایی ریختم برای خودم و یک نگاهی به سایت های خبری کردم و که خبری نظرم رو جلب کرد. خبر در مورد صحبتهای چند وقت پیش جناب احمدی نژاد بود که حسابی مورد تمجید ارباب رسانه و مسئولین نظام قرار گرفته بود. جملاتی مانند غرب هیچ غلطی نمی تواند بکند، اونجاشون می سوزد، اون ممه رو لولو برد، اوج صحبتهای ایشان بود.

لحظه ای فکر کردم امروزکه  می خواستم یک روز خوب باشد، حاسی سرشار بود از فحش که ملت بر زبان می آورند، از رییس جمهور تا مردم عادی.  سریع یک فرم مرخصی برداشتم و برای آن روز مرخص خواستم. دلیلش این بود که ترسیدم تا آخر وقت یا من یکی رو به فحش بگیرم یا اینکه یکی به من حالی بدهد.

۲۳مهر ۱۳۸۹

قرار بود امروز ۲۲ مهر مصادف با ۱۵ اکتبر در مورد آب بنویس اما امروز حسابی خسته بودم و حس هیچ کاری نبود. کلا قضیه رو بی خیال شدم، تا چند دقیقه پیش که از سر تشنگی یک لیوان آب خوردم. یکدفعه از ذهنم این گذشت جند نفر دیگه تو این کره که دو سومش آب الان در حسرت همین لیوان آب هستند. یا تو همین کره آبی کشاورزهایی در غم خشکی زمیناشون به آسمون خیره شدند. یا چقدر آدم در حسرت این هستند که ماهی یا دو ماه یکبار صورتشون رو با آب پاکیزه نوازش بدند. آب کوفتم شد!!!

من سوادی در مسائل زیست محیطی ندارم اما شندیم که اگر ما این ور دنیا کمتر آب رو هدر ندیم اونور دنیا آب بیشتری دارند. حتی اگر احتمال درستی این حرف یک در صد هزار باشه لطفا “آب را گل نکنید”

۱۶مهر ۱۳۸۹

اندر ادامه اثبات نظریه حاکمان تاریخدان و چاله های تاریخ خوار و تاثیر آن در سریال قهوه تلخ برآنیم که چون قسمت اول اثبات این نظریه جملات و صحنه های قابل تامل در ۳ قسمت سوم این مجموعه را بازگو  کنیم.

قسمت هفتم:

  • زمانی که حاکم یک سرزمین می میرد، آنکه جنبد حاکم  است و دیگری تا ابد در حسرت حکومت ماند، علی الخصوص اگر جنبده خوش عمر باشد.
  • تئاتر بازی کردی حاکمان در طول تاریخ بوده و عجیب هم جواب داده فقط دلایلش فرق داشته. یکی برای زن، یکی برای زر، یکی برای …
  • اصولا همیشه توپولف ها مورد وثوق دولتمردان ایرانی بوده اند. حال این توپولف کنلل باشد یا طیاره توفیری ندارد.
  • آدمهای دلسوز واقعی برای مملکت زیاد از زندان سر در می آورند.
  • همیشگی بوده است که با آش پختن برای اربابان امورمملکت ردیف می شود. هرچند پول سبزی و نخودش را باید مردم بدهد.
  • دولتمردان همیشه در آستانه رسیدن به جایگاهی با رعیت مهربان می شوند. گاهی پول می دهند گاهی سیب زمینی.

قسمت هشتم:

  • در طول تاریخ برای رسیدگی به امور قضایی از جمله شکایت باید رفت در صف. حتی اگر کسی پیش از شما در صف نباشد.
  • اصولا شکایت کردن از بدنه حکونت در هر زمانی احتمال متهم شدن را دارد.
  • لباس شخصی های سابقه تاریخی داشتند. که اگر لازم شد گوش بعضی ها می برند با قمه یا سری می شکافند با باتوم.
  • همیشه در طول تاریخ حرکت خود جوش برای حاکمان از جهت رعیت بوده است. فقط لباس شخصیها مدیر

قسمت نهم:

  • وقتی نمی شود عناصر اصلی دولتمردان را جهت دلخوشی ملت  ماخذه کرد، گیر می دهند به سربازها و مترجمان.
  • ما بقی ماجراها در قسمت نهم مباحث اجتماعی بوده که در تخصص ما نیست.

 

۱۲مهر ۱۳۸۹

بعضی ها اعتقاد دارند که تاریخ تکرار می شود، بعضی ها هم اعتقاد دارند که از تاریخ باید درس گرفت. این وسط من هم اعتقاد دارم که از تاریخ باید درس گرفت تا دوره های بد تاریخی تکرار نشود. حالا اینکه چرا بعضی وقت ها دوره های بد تاریخی تکرار می شود دلایل مختلف دارد.  من از طریق همین بلاگ می خواهم یک نظریه ارائه دهم و از آنجا که ویژگی اصلی هر نظریه داشتن اسم است آن را “نظریه حاکمان تاریخدان و چاله های تاریخ خوار” می نامم.

نظریه حاکمان تاریخدان و چاله های تاریخ خوار: بر اساس این نظریه دو عامل دلیل اصلی تکرار دوره های بد تاریخی می باشد. یکم، حاکمان دوره های تکراری، تاریخ را بهتر از مردمان هم دوره ی خود مطالعه می کنند. دویم، بعضی دوره ها در یک حفره ی تاریخی می افتند و گم می شوند، یا حاکمان  آنها را در چاله می اندازند و گم و گور می کنند.

شاید ۶ قسمت اول سریال قهوه تلخ را دیده باشید، اگر هم ندیده اید، خوب ببینید، اما جون من کپی نکنید. از نظر اینجانب این سریال بر اساس نظریه حاکمان تاریخدان و چاله های تاریخ خوار ساخته شده است. من تصمیم گرفتم که در جهت اثبات این نظریه وزین و صد البته جهانی، از این پس، پس از انتشار هر سه قسمت از این مجموعه جملات و نکاتی که نشانه ای از نظریه اینجانب است را برای تامل بیشتر در این بلاگ می نویسم. البته سه قسمت اول را در جهت هماهنگی با سریال بیخیال می شویم.

فقط گفته باشم که من فقط هدفم اثبات نظریه و کمک به مهندسین تاریخ است و هیچ قصد دیگری ندارم، اما از انجا که ما در مملکتی با آزادی نزدیک به مطلق هستیم شما را در برداشت از این مطلب آزاد گذاشته ام، اما شما جنبه داشته و برداشت بد نکنید.

قسمت چهارم

  • زیرآب زنی درباریان جهت خراب کردن دیگران و بالا بردن خود.
  • اعتراف گیری از مستشارالملک و مقر آمدن وی.
  • زندانی: جهانگیر شاه پسر گوسفند چرون والی طهران بوده است.
  • وزیر اعظم: به همه بگویند الا حضرت مشغول سرکشی به رعیت است./ جناب سردار پیش مرگ: الکی دیگه/ وزیر اعظم: مثل همیشه، تا مبادا رعیت از بی صاحبی مملکت جفتک پراکنی کند.
  • اصولا زنان(عناصر پشت پرده) تصمیمات را اتخاذ می کنند و عناصر جلوی پرده به تصمیمات گردن می نهند.
  • همسر شاه: دله و لل و کاسه لیس و بادمجان دوره قاب چین به قدر کفایت در بارگاه موجود است.

قسمت پنج:

  • نی نی به لالای تجار  نهادن و هواشون رو داشتن و در مقابل دمار از روزگار رعیت در آوردن.
  • طوطی خانم: نوکری که از هیبت ارباب گریه نکند بدرد لای جرز دیوار می خورد.
  • همسر شاه: کلیه مقامات هم برای از بین بردن رقبا، دشمنان و همسران مقداری از آن را همراه دارند.
  • بخشیدن بخش از مملکت به مشتی باقلوا.

قسمت ششم:

  • تاریخ نگاری جناب گنجشگ خان دیلمی  در جهت شیربن  کامی دربار.
  • طوطی خانم: برو خدار شکر کن مرگ موشش برای بلاد چین بود.
  • زندانی: کدوم دامادی رو دیدید که بتونه در مقابل مادر زن مقاومت کند.( ابن هم قسمت اجتماعیش بود)

مطالب مرتبط

جون من کپی نکنید.

۰۱مهر ۱۳۸۹

در عقل چوم منی نگنجد یکم: دو رور پیش در روز گفتگوی تمدنها خبر رسید که چندین مناسبت به تقویم اضافه شد که اصلا کاری به آن موضوع نداریم و چند تا مناسبت رو به بهانه موضوعیت نداشتند از تقویم حذف کردند از جمله روز گفتگوی تمدنها که خوب، نمیشه با این موضوع کار نداشت. آخه این نظریه رو یک ایرانی، جناب محمد خاتمی خودمون،  مطرح کرد و آنقدر مهم بود که سازمان ملل یک سال رو به این عنوان نامگذاری گرد. حالا بماند که ما شده با خودکار سبز این مناسبت رو در تقویم اضافه  کنیم، می کنیم تا چشمش در بیاد هر کی می گه این مناسب موضوعیت ندارد.

اما آنچه در عقل چون منی نمی گنجد این است که اگر این مناسبت الان موضوعیت ندارد چرا آقا محمود رفتند نیویورک و هی خبر می رسد با این دولت یا آن دولت گفتگو می کنند. یعنی این کشورهایی که این عزیز در حال گفتگو با ایشان هستند مانند جیبوتی، سومالی، گینه و … تمدن نیستند یا تمدن ندارند. یا اصلا شاید همه این تصاویر خبری کار فتوشاپ باشد یا  آرشیوی برای سالهای پیش که گفتگوی تمدن موضوعیت داشت و ایشان الان رفتند جزایر قناری عشق و حال. خدا عالم است.

در عقل چوم منی نگنجد دویم: همیشه من از همان دوران نوجوانی جوش می زدم که چرا این فدراسیون فوتبال ما نمی تواند برنامه مسابقات لیگش را برای یک ماه آینده اعلام کند و هیچ تغییری توش ندهد. جوش من بیشتر می شد وقتی می فهمیدم که کشورهای مثل ژاپن و کره جنوبی قرار است طی یک برنامه چند ساله از نظر نظم لیگشون به سطح اروپا برسند و الان رسیدند و همه کم و بیش خوشحالند.  و اما ما، طی یک حرکت ضربتی به لطف جناب کفاشیان و سردار عزیر محمدی الان در طی مدت کوتاهی به جایی رسیدم که هنوز لیگ امسال تمام نشده لیگ سال بعد رو برنامه ریزی می کنیم و اصلا تغییر هم نداریم یا اگر داریم قابل چشم پوشی است.

اما آنچه در عقل چون منی نمی گنجد این است که مگر هنر است که برنامه ای رو برای بازیهای یک سال آینده ببندیم  اما یک ماه برای یک تیم هشت تا بازی بزاریم و ماه بعد یکی. بعد اینکه ژاپن و کره  عقلشون کم بود برای این نظم دهی برنامه چند ساله ریختند. می گفتند جناب کفاشیان و سردار رو بهشون یک سالی امانت می دادیم همچین گلستان کنند فدراسیون محترمشان رو. اصلا چرا این دو عزیر رو به فیفا امانت بدیم که کلا همه ازشون مستفیض بشند. باور کنید ثواب هم دارد. لیگ انگلیس و اسپانیا و غیرو هم پیشرفت خواهد کرد. باور کن.

در عقل چوم منی نگنجد سیم: اگر کمی حافظه با شما همکاری کند یادتان هست ما در دولت جناب خاتمی جشن خود کفایی گندم رو گرفتیم و کلی کیفور شدیم از  اینکه لازم نیست گندم از بلاد شرق یا غرب بخریم  و اون هم گندمی که در حلال و سالم بودنش جای شک بود. بس از دولت جناب شیخ شیک پوش، آقا محمود در یک حرکت عجیب دوباره گندم وارد نمودند و ما که هیچ خفن تر از ما نفهمید چی شد و چرا!  بعد از مدتی دوباره خبر رسید که از نو خود کفا شدیم و و لازم نیست گندم وارد کنیم. دو باره جشن گرفیتم. بعد بخشنامه ای از دولت صادرشد که کشاورزان عزیر گندماتون رو به هر میزان که با شد خریداریم و پولش رو هم نقد می دیم . به طور حتم در اخبار این چند روز شنیدید که  الان سیلو های بعضی مناطق جا ندارد و کامیونهای گندم برای تخلیه  هفت روزی در صف می ماند و احتمال پوسیدگی گندم هم با توجه به تغییر فصل زیاد هست.

اما آنچه در عقل چون منی نمی گنجد این است که کلا ما برای اینکه جشن بگیریم چرا لازم است در یک چیز چند بار خود کفا شویم، یا یک کارخانه رو چند بار افتتاح کنیم. یا چرا باید آنقدر خود کفا شویم که جا نداشته باشیم  کفایتمون رو نگه داریم. با چرا پیش از خود کفا شدن سیلوهاش رو نسازیم تا اینی نشه که شده. من که نفهمیدیم.


در عقل چون منی نگنجد – فصل یکم

۳۱شهریور ۱۳۸۹

هر زمان که تصمیم می گیرم در مورد ۸ سال جنگ ایران و عراق صحبت کنم، سرشار می شوم از ترس شعار زدگی، سرشار می شوم از ترس اینکه مبادا کسانی رو تایید کنم که لایق نیستند، سرشار می شوم از اینکه نکند در خیل کسانی قرار بگیرم که  با سنگ جنگ رو به سینه زدن، به جایی رسیدند.

اما یک بار هم که شده برای دقایقی فراموش کنیم، فراموش کنیم که چقدر از حق شهروندی برخورداریم، فراموش کنیم که چه می‌ خواستیم و چه شد، فراموش کنیم که سهم بعضی ها از شجاعت عکس یادگاری با کلاشینکف خالی از گلوله است، فراموش کنیم که ریش بعضی ها ریشه ها رو به بند کشید، فراموش کنیم که به لطف تدبیر بزرگان باید نون تو خون بزنیم، فراموش کنیم که از عنایت حکومت مداران فقر، فحشا، جنایت و نا امیدی در حال رشد تصاعدی تو مملکت، فراموش کنیم که بعضی جنگ رفته و نرفته از کنار جنگ از فرش به چنان عرشی رسیدند که دیگر قادر به دیدن ما فرشیان نیستند. قبول دارم سخت اما برای لحضاتی فراموش کنیم و چشم ببندیم بر هرچه عقده و کینه اجتماعی و حکومتی که در وجودمون رشد کرده.

حالا به این فکر کنیم که دشمن به کشور حمله کرده و قصد دارد سه روز بعد در طهران شام پیروزی رو کوفت کنه، فکر کنیم به آن آدمهایی که حاضر نشدند خرمشهر چند روز زودتر سقوط کنه، حتی به قیمت جون خودشون، فکر کنیم به آدمهایی که تو فرنگ داشتند زندگیشون رو می کردند اما وقتی باد خبر دست درازی رو بعثی ها رو براشون برد راهی ممکلتشون شدند و سر از خاکریز درآوردند، فکر کنیم به آدمهایی که برای اینکه تا صبح نشده معبری رو باز کنند،  تا صبح نمی خوابیدند و اگر صبح می‌شد و معبر باز نمی شد برای جریمه خودشون معبر رو با خوابیدن رو مینها باز می کردند، فکر کنیم به پزشکی برای اینکه مجروحش، زنده بمونه، ماسک ضد شیمیایی خودش رو روی صورت اون قرار میده، فکر کنیم به پیر زنی که وقتی هر سه پسرش شهید شدند، شوهر پیرش رو راهی جبهه کرد، فکر کنیم به شهادت پدر در آغوش پسر، شهادت پسر در آغوش پدر، به شهادت برادر کنار جسد برادر، فکر کینم به جوانهای اون موقع که بعد از موجی شدن، نقص عضو یا قطع نخاع شدن سالهاست که تو بیمارستان یا آسایشگاهها اسیر انتظار مرگ هستند و فکر کنیم و فکر کنیم و فکر کنیم.

حالا من و شما که رگ گردنمون بالا میزنه اگر کسی بخواهد مردونگی ما رو لگد مال کنه، من و شما که شب خوابمون نمی برد اگر به حرف زوری تن در بدیم، من و شما که دلمون غنج می رود وقتی می خوانیم که فلان سردار فلان دوره تارخیی با چند تا سرباز جلوی سپاهیان روم، مصر و اعراب مقاومت کرد، من و شما که عزت معاصرمون دکتر مصدق که نفت رو چنگ اجنبی درآورد، چگونه می توانیم  چشمانمون رو بر این ۸ سال بندیم.